از آن دروغ ، تا این دروغ ! نوشتاری از بانو محترم مومنی روحی

0
34

وقتی که « دروغ آشکار دوازدهم فروردین ۱۳۵۷» (سخنان بی محتوا و هرگز عمل نشده ی سید روح الله الموسوی الخمینی!!! ، در بهشت زهرا)، که با مضمون متن زیر خطاب به مردم ایران، همچنین دولتمردان آن موقع کشورمان، شاید هم به دولت هائی که او را برای برپا نمودن انقلاب شوم اسلامی تعیین کرده بودند بیان گردید. مردم ایران چنان مسخ به وقوع پیوستن آن رویداد غیر قابل تصور شده بودند؛ که هیچگاه نمی توانستند تصور کنند. امام و رهبر و زعیم همام شان، نه به وعده هائی که در « نوفل لوشاتو » داده بود عمل خواهد کرد. و نه آنچه را که در بهشت زهرا مطرح ساخت : « …. من تو دهن این دولت می زنم؛ من دولت تعیین می کنم؛ من شما را به مقام انسانیت می رسانم؛ آب را مجانی می کنیم؛ برق را مجانی می کنیم؛ اتوبوس را مجانی می کنیم. آقای سرهنگ، شما نمی خواهی آقای خودت باشی؟»!!

چنین پیامی در آن برهه زمانی، و در غوغای شکل گرفتن انقلاب سیاه اسلامی در کشورمان، نزد شنوندگان ساده لوح آن، که این لاطائلات را به مانند « وحی منزل » تلقی می کردند. و آن را جملاتی برخاسته از صداقت یک نجات دهنده صادق بر شمردند. تا جائی که هدف های امید بخش خودشان را، در تحقق یافتن آن دروغ واضح تشخیص داده بودند. مردم از سخنان پوچ و انجام نشدنی خمینی جنایتکار، استنباطی از حقیقت را در حافظه ی خودشان به وجود آوردند؛ بر همین اساس نیز اعتماد کاذبی نسبت به او یافته بودند؛ که رونق یافتن و شکل گرفتن آرمان های شان را، در ذهن ایشان نهادینه می کرد!

مردم پس از شنیدن دروغ های به هم بافته شده خمینی فریبکار، جهت دادن فضای کامل و آماده به خویشتن و اسلام پناهانی مانند خودشان، از هرچه که در مملکت بزرگ و زیبا و ثروتمند و باستانی مان داشتیم در این مورد سرمایه گذاری کردند!

اما عوامل خودخواه حکومت اشغالگر اسلامی، به جای پرداختن به عملی کردن سخنان آن دروغپرداز شیاد و انتقامجو، جنگ هشت ساله میان ایران و عراق را به وجود آوردند. که می دانیم در طول آن، چه تعدادی از مردم ایران، به ویژه جوانان فریبخورده میهن مان، جان شیرین شان را در آن جنگ تحمیلی به دو ملت ایران و عراق از دست دادند؛ و دست اندرکاران رژیم جهنمی اسلامی، چه اندازه زیان های جبران نشدنی اقتصادی را بر ایران و ملت آن وارد آوردند؟ که بعدها با نقشه های ضد ایرانی شان، فقط و فقط به خاطر حفظ این حاکمیت مستبدانه و جنایتکارانه و کاملا بری از هرگونه منطق اجتماعی و سیاسی، بلاهای دیگری را نیز بر سر ما و میهن بی همانندمان آوردند؟!

بخش وسیعی از دریای کاسپین یا مازندران را، به روس های فرصت طلب فروختند. شاخاب = خلیج پارس را نیز، برای مدت نیم قرن(پنجاه سال !! ) به چینی ها واگذار کردند. خاک کشورمان را به امارات می فروشند، برق آن را به افغانستان، آب آن را به عراق، گاز اش را به ترکیه، و از همه بدتر و شرم آورتر، ناموس ایران را، به عرب های پایتخت امارات « دبی » و نیز مسافران عراقی و زوار امام هشتم شان می فروشند. پول و دارائی مردم کشور را هم، به لبنان و سوریه و یمن و فلسطینی ها و برخی از کشورهای آفریقائی تقدیم می کنند. آنگاه هر کدام از این اراجیف پردازان وقیح و حرفه ای، حتی رهبر بی خردشان هم، که در هر کجا راجع به هر موضوعی که سخن می گویند. به دروغ و به طور ظاهری، چنان از ایران و ایرانی دم می زنند. تا خود منفور و تازی تبار و اشغالگرشان را نیز به دیگران ایرانی های میهن پرست نشان بدهند و جا بزنند. اصولا آیا آخوند و ملا و رمال و هر فالگیر و دعانویس و سرکتاب باز کنی، کی و چگونه می توانند ایرانی قلمداد بشوند؟!

اینها از نظر میهن پرستان ایرانی، فقط اشغالگرانی دزد و وحشی و جنایتکار می باشند؛ که برای انتقامجوئی از پادشاه واقع بین و ایرانی نمونه و میهن پرست کشورمان اعلاحضرت رضا شاه بزرگ پهلوی اول، ننگ نوکری قدرت های بزرگ جهان مخصوصا ایالات متحده را به جان خریدند. تا با شوریدن بر حکومت فرزند خلف و میهن پرست وی، اعلاحضرت محمدرضا شاه پهلوی، عقده هائی را که از ضد آخوند بودن پدر تاجدار و حقیقت نگر وی در دل داشتند. را بخوابانند و حکومت پادشاهی پهلوی را فرو بپاشند!

در فروپاشی یک حکومت، بنیان و قامت آن از پایه تکان می خورد؛ و با لرزشی که بر طول تا امتداد آن بر پیکره اش می افتد. با تکان تندی که بر آن وارد می گردد. اندام ظاهری آن فرو می پاشد و تخریب می گردد. اما از همان نوک ارتفاع اش تا پایه آن، اجزائی هستند که فرو می ریزند اما از بین نمی روند و باقی می مانند تا باری دیگر، با به وجود آمدن موقعیتی مقتضی، حکومت افتخار بر انگیزشان را برپا نمایند. اما در موقعیت سرنگون شدن یک حکومت، آن هم از نوع حاکمیت استبدادی ملاها در ایران، شرایط رسوائی و ندانم کاری و جنایت پیشگی زعمای امور در جای جای آن، به حدی واضح و آشکار است؛ که موجودیت ناکارآمد و غیر قابل تحمل بودن و بی خردی های مسؤلان آن در اندازه ای است؛ که مردم آن سرزمین، جز به سرنگونی چنان حاکمیتی نمی اندیشند؛ و رضایت شان زمانی تامین می شود. که کل موجودیت و قامت منحوس و پیکر زشت و پلید آن، چنان بلرزد و نابود گردد؛ که حتی یک سلول هم از پیکره ی بد نام آن زنده باقی نماند!

تخریب شدن کلیت نظام پوشالی جمهوری ننگین آخوندی در ایران آرمانی ملی است؛ که به زودی هم تحقق خواهد یافت. هر چه که ملاها و اعوان و انصارشان هم تلاش کنند. برقراری و ماندگاری این حکومت افعی پرور، دروغ آشکاری است؛ که همانند دروغ های اول انقلاب کثیف شان، که رهبر نخست حاکمیت منفور ایشان وعده می داد. پایدار نخواهد ماند؛ حتی سردمداران آن را هم، در کمال خواری و زبونی، از اوج عزت به حضیض ذلت خواهد افکند!

محترم مومنی

مطلب قبلی«کاپیتان مارول» به باشگاه میلیاردی‌ها پیوست
مطلب بعدیتحلیلی بر انتخابات ترکیه؛ گویا در انتخابات اخیر ترکیه همگان پیروز شدند! بقلم دکتر کاوه احمدی علی آبادی
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید

19 − هفت =