ارتجاع سرخ ، ارتجاع سیاه !

0
85

واژه ” ارتجاع ” مانند همه کلماتی که ما می شناسیم، یک معنای ظاهری و عام، و گاهی چندین معنای غیرظاهری و خاص دارد. در شکل بیرونی آن به معنای برگشتن مورد یا موضوع به هر پایگاهی است که از آن برخاسته است. اما اگر به معانی باطنی آن توجه نمائیم، بیانگر عدم رشد و پیشرفت، و دارا بودن صفت درجا زدن در ریشه ی ایده و مرامی است که از آن نشأت گرفته ؛ جمود فکری اشخاصی است، که در جریانهای ایده آلی خودشان، حاضر نیستند حتی به اندازه یک میلیمتر، از مدار آن تفکر فاصله بگیرند. متأسفانه در بیشتر موارد ارتجاعی، کسانی جذب این منوال پوسیده و متحجر می شوند؛ که از قشر تحصیل کردگان یک جامعه نیز هستند!

البته این روش مدیران نهادهای مرتجعین است؛ که همواره طرفدار خودشان را، ار میان قشر باسواد درون اجتماع شکار بکنند. ایشان با نشان دادن جلوه های عاری از حقیقت مرام خویش افراد را می فریبند، تا آنان را به حجم توده فریب خورده پیشین بیفزایند. تا در این رهگذر، شکل ظاهری آن حجم پوشالی را، بزرگتر از آنچه که هست به نمایش بگذارند!

شگرد خاص مدیران گروههای ارتجاعی این است؛ که جهت هر چه بیشتر گمراه نمودن افرادی که می خواهند به جمع خویش اضافه بکنند؛ در همان آغاز، مسؤلیتی پیش پا افتاده را به آن فرد ارائه می کنند؛ و او را در قالب غروری کاذب جا می اندازند؛ تا در تصوری باطل، مسؤلیت های بزرگتر در آینده ای نزدیک را برای خودش طراحی نماید. این روش ابتدا توسط گروههای وابسته به ” ارتجاع سرخ ” پدید آمد، و به فراوانی هم مورد استفاده قرار گرفت. بعد از آنکه گروه ” ارتجاع سیاه ” نیز به تقویت نمودن پایگاه ایده های متحجر خویش پرداختند؛ آنها هم از این روش به کرات سود جستند، و افراد خام جامعه را به گروه واپسگرای خود جذب نمودند!

این گروهها در هر دو نوع سرخ و سیاه، تیر پیکان آرمان نهائی شان، به سوی حکومت پادشاهی ایران هدف گیری شده بودند؛ تا هر چه زودتر آن را از اقتدار و حاکمیت پائین بیاورند؛ و به اربابان زیاده خواه خود فرصت بدهند، که با استفاده از این مهره های بدون مغز و وطنفروش، یک پادشاهی چند هزار ساله را از حیطه سروری و اختیار خارج گردانند. تا خود چنگال شوم جهانگشائی شان را، در پیکره ایران کهنسال و آبرومند فرو کنند؛ و شیره وجودش را به رگهای منفور جهانخوار اندام نحیف موجودیت خویش تزریق کنند؛ و با آن جانی دوباره بیابند!

ارتجاع سرخ، در فرو بردن هواداران بی محتوای مرام بی خدائی و کمونیستی خویش تبحر داشت؛ و به طرفداران تهی مغز آرمان بری از حقیقت مرام فریبنده رهائی طبقه کشاورز و کارگر، از استبداد سرمایه داری، وجهه نجات بخش بودن را القاء می نمود. اما از سوی دیگر، مردمان حقیقت بین و میهن پرستی هم در میان اجتماع ملی گرای معتقد به برتری حاکمیت پادشاهی در ایران، اجازه نمی دادند تا طرفداران ارتجاع سرخ کمونیستی، بتوانند به جائی راه ببرند، که ایشان را به آرمان نهائی آنها، که سقوط حکومت پادشاهی پهلوی بود برساند!

دشمنان ایران در صدد براندازی حکومت پهلوی بودند؛ چون آنچه که در این سرزمین بود و هست را به تمامی می خواستند. ولی چون با حضور پادشاهان میهن پرست و ایراندوست و ایرانساز پهلوی، هرگز نمی توانستند به این هدف شوم دست بیابند؛ و خودشان را به آمال دیرینه شان برسانند. بایستی که در نهایت، همه تیرهای ویرانگرشان را، به سوی حکومت پادشاهی ایران شلیک می نمودند؛ و آن را آماج دشمنی های سودپرستانه خود می کردند که آن را به زیر بکشند!

وقتی ارتجاع سرخ به هیچکدام از اهداف خبیث خویش نرسید؛ زمانی که دشمنان قسم خورده ایران، در ششم بهمن ۱۳۴۱ خورشیدی، با انقلاب سپید شاه و مردم، که از سوی شهریار میهن پرست ایران، روانشاد اعلیحضرت محمدرضا شاه پهلوی، که در آن روز تاریخی به ملت ایران و به جهانیان اعلام فرمود مواجه گردیدند. هنگامی که مشاهده نمودند، آن بزرگمرد تاریخ این مملکت، همه زمینهای کشاورزی متعلق به اربابان فئودال در سراسر ایران را، با استفاده از لایحه ای از لوایح ششگانه انقلاب سپید شاه و ملت، از آن زورمداران خرید، و ازای پرداختن بهای آن در اقساط طویل المدت، به کشاورزان فقیر ایران داد؛ تا مالک زمین خویش باشند، و برای خودشان بکارند و بخورند و کشاورزی مملکت را هم توسعه بدهند؛ یکی از تیرهای متعلق به ارتجاع سرخ، که با هدف براندازی حکومت پادشاهی ایران، که به دست طرفداران کمونیستها به آن شلیک می گردید؛ نتوانست به آن اصبابت بکند و به سوی پرتاب کنندگان آن برمی گشت!

وقتی مشاهده نمودند، که همان لوایح ششگانه، موجب گردیدند که سهام کارخانجات و کارگاههای بزرگ و کوچک کشور، توسط کارگران همان مراکز تولیدی، با استفاده از لایحه واگذاری سهام کارخانجات به کارگران همان مرکز، خریداری می شدند و آن قشر فقیر مملکت نیز، با سهامدار شدن در جائی که خودشان در آن به کار اشتغال داشتند؛ به چنان شخصیت حقیقی و حقوقی بارزی بدل گشته اند؛ تیر دوم شان هم به طرف خودشان برگردانده شد؛ و دست شان از دامان کارگران میهن پرست ایرانی نیز کوتاه گردید!

اما با مواجه شدن به لایحه دادن آزادی به زنان ایران، و حمایت از حقوق مساوی ایشان با مردان جامعه، نتوانستند به خود بقبولانند، که زنان ایرانی هم به جائی برسند؛ که در همه زمینه های اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و فرهنگی جامعه، بتوانند شرکت کنند و نقش چشمگیری هم داشته باشند؛ دست به آفریدن ” ارتجاع سیاه ” دینی زدند. تا به وسیله یکی از تیره ترین ایده های غیر انسانی، که زنان را بی مقدار و بسیار پائین تر از مردان می دانست؛ برای از میان برداشتن حکومتی، که موجب پدید آمدن اینهمه رونق اجتماعی و پیشرفت اقتصادی و شهرت سیاسی و رشد فرهنگی برا ی تک تک آحاد جامعه خویش گردیده بود؛ توطئه ای را تدارک دیدند، که نقطه ضعف ملت ایران در کانون آن نهفته بود!

رگه های سیاه دینمداری و خرافه پرستی، چهارده قرن متمادی، بافت فرهنگی و اصول تعهدات دینی یکتاپرستانه ملت ایران را، با ویروس مخرب دین متحجر اسلام و شائبه های سیاه زن ستیزانه آن می فرسود؛ و با تزریق باکتری متعفن اعتقادات فناتیک و تحجر آمیز دینی در قاموس اجتماع ایران، بیماری خطرناک دین زدگی در اسلام پناهی را، در میان مردمی که همه چیز داشتند و به آسودگی و با آرامش خیال زندگی شان را می کردند؛ مرگ آزادی و سرفرازی شان را هدیه نمودند. و درست در همین ماهی که ملت ایران در سایه انقلاب سپید شاه و مردم، به افتخارات بزرگ جهانی نیز دست یافته بود؛ انقلاب سیاه و متحجر و واپسگرای ارتجاع سیاه اسلامی را تحمیل نمودند!

البته بدیهی است که این بلای خانمانسوز و ایران برباد ده، فقط با ارتجاع سیاه بر سر ما و میهن مان نیامد. آنچه که ما و مملکت کهنسال و آبرومند باستانی مان را به چنین فلاکت مرگباری افکند؛ فاصله داشتن قشر وسیعی از مردم، با خرد ایرانشناسی ایشان بود؛ که ذوب شدگان در آتش ارتجاع سیاه مذهبی ، بر افکار بی خردان جامعه تلقین نموده بود؛ و آنان را به خیابانهای ایران کشاند؛ تا نادانسته، به وجود آورندگان قدرت پوشالی و میان تهی انقلاب خونریز اسلامی، که از دامان همان ارتجاع سیاه، که ترفندهای جهانخواران بین المللی برای ایسشان طراحی نموده بودند؛ خود و سرزمین اهورائی شان را، به چنین سرنوشت شومی مبتلا سازند!

زمستان ۲۵۷۲ شاهنشاهی هلند

محترم مومنی روحی

 

مطلب قبلی«تندیس‌مهر» حقوق‌ بشر سال ۹۲ به شوالیه‌ آواز ایران اهدا می‌شود
مطلب بعدیهفت زندانی در زندان لاکان اعدام شدند
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.