آیا تا کنون از خود پرسیده اید؟ « چرا اینهمه امامزاه در ایران است؟!» بقلم بانو محترم مومنی روحی

0
95

هیچ جهل و نادانی در هیچ قوم و اجتماعی به پایان نمی رسد؛ مگر آن که تک تک افراد هر جامعه، نسبت به ایجاد کردن خصیصه های درست و منطقی در میان خودشان، به واقع احساس مسؤلیت و آگاهی رسانی به همدیگر را داشته باشند. انجام شدن این مهم به همگی آحاد بشری یاری می رساند؛ که بسیاری از شیوه های عقب ماندگی در دیار خویش را، از متن اجتماع خود حذف کنند؛ و با روش رساندن اطلاعات درست به یکدیگر، امکانات برچیده شدن زمینه های خرافه پرستی و انواع دیگر از پلیدی های درون جامعه خویش را فراهم سازند!

از آنجائی که در نهایت تاسف، باتلاق های عمیقی از زمینه های خرافه سازی و پرستش آن، در طول چهارده قرن اخیر، از زمان ظهور اسلام عزیز ناب محمدی!!!! و رخنه ی شوم آن در میان ایرانیان به وجود آمده اند؛ و در این رهگذر، ریشه های پاک یکتاپرستی ایرانیان آریائی در سرزمین اهورائی شان را، دچار خدشه های فراوان نیز نموده اند. بر همگی آنانی که دل در گرو عشق به میهن باستانی و آکنده از آبرومندی های سراسر مثبت خویش دارند؛ فرض لازم و واجب است، که در حد توان فکری و بضاعت علمی و تجربی خودشان، مسؤلانه به این مهم بپردازند. تا با آگاهی رسانی از آنچه که خود می دانند به سایر هم میهنان خویش، در این مسیر آکنده از مسؤلیت، پیوسته پویا و کوشا باشند!

از اینرو، پس از مدت ها « دو دوتا چهارتا » کردن با خودم بر آن گشتم؛ که یکی از تجربه های مهم زندگی ام در راستای زندگانی در طول چهل سال گذشته را، به آگاهی هم میهنان عزیزم برسانم. تا شاید که در این راستا توانسته باشم؛ که وظیفه ملی و مسؤلیت میهنی خویش در این رابطه را، نسبت به هم میهنان عزیزم به انجام برسانم!

همانگونه که از عنوان این نوشتار بر می آید و ملاحظه می فرمائید. مقصود نگارنده از نگارش این متن، پرداختن به یکی از مهم ترین مواردی است؛ که دست کم نزدیک به هزار و صد سال متوالی می گذرد؛ که سایه شوم آن بر سرزمین بری از جهالت و چندگانه پرستی ما مستولی گشته، و هم میهنان عزیز ما را، از اوج عزت پیشین، به حضیض ذلت کنونی کشانده است!

پس از مرگ محمد پیامبر اسلام، پیروان او به نسبت نزدیکی و خویشاوندی با او، به سه گروه متفاوت تقسیم شدند. « امویان » ، « عباسیون » و « علویان » ، از میان امویان عمر ابن خطاب یکی از عموزاده های محمد، که دومین خلیفه مسلمان های آن زمان هم بود. جهت اشاعه دین اسلام به سراسر ممالک آن زمان در جهان، به علت همجواری ایران با مهم ترین کشورهای عربی آن موقع(شبه جزیره عربستان و عراق ) ، به ایرانزمین حمله نمود. سپس بعد از به دست آوردن پیروزی، برای اختیارداری کامل در ایران، نماینده خویش را در کهندیار ما به حاکمیت در ایران وا داشت!

با چیره شدن لشگر عباسیون بر امویان در ایران آن روزگار، یکی از فرزندان عباس عموی پیامبر که هارون الرشید عباسی نامیده می شد؛ ادامه دهنده حاکمیت استبدادی و شرم آور اعراب در ایران گشت. این دو طایفه بدوی و صحرا نشین و بیابانگرد، حدود ششصد سال در ایران حکومت نمودند. سپس با شکست خوردن از طاهریان به حاکمیت ننگین شان در کشور ما خاتمه داده شد!

ابوالعباس عبدالله مامون، دومین پسر هارون الرشید خلیفه سلسله عباسیون، از مادری ایرانی به دنیا آمده بود و همسری ایرانی هم داشت. هنگام خلافت او در ایران، که مقر آن حاکمیت هم استان خراسان بود. یکی از نوادگان عموی پدرش هارون، ( علی ابن الموسی الرضا ) نیز در خراسان زندگی می کرد. ( ظاهرا از دست دشمنان علویان به ایران گریخته بود؛ که به دست دو گروه دیگر « امویان و عباسیون » کشته نشود. ) ولی به دلایلی مورد اعتماد مامون عباسی قرار داشت؛ و در جریان مدیریت آن حکومت اشغالگر، به مامون مشاورت هائی در زمینه های مختلف را می داد!

پس از مدتی مخالفان رضا در دربار مامون، راجع به رضا هشدارهای زیادی را به او دادند. مامون نیز از بیم خطرات احتمالی، که امکان داشت از جانب رضا بر او وارد گردند. تصمیم بسیار مهمی را گرفت؛ و علی ابن الموسی الرضا( امام هشتم شیعیان ) را، به عنوان ولیعهد خویش برگزید و به همگان معرفی نمود. می پنداشت که با چنین ترفندی، از آن پس همواره رضا در دربار نزد خود او به سر خواهد برد؛ و هیچ امکانی جهت توطئه چینی علیه وی را نخواهد داشت!

علی ابن الموسی الرضا، که در آن مقطع زمانی هشتمین امام و پیشوای شیعیان علوی محسوب می گشت. با دریافت کردن حکم ولایتعهدی مامون عباسی، آنچنان شوق زده شد؛ که قاصدان متعددی را، به سوی عراق و عربستان و شام در سوریه اعزام نمود؛ که به خویشان خود در آن سرزمین ها اطلاعرسانی نماید: « که من ولیعهد مامون شده ام. به ایران بیائید تا که همگی مان در کنار یکدیگر و در این دیار با هم زندگی بکنیم. » !

از سویی دیگر، جاسوسان مامون هم این خبر را به وی رساندند. او نیز ماموران فراوانی را، در مدخل تمامی دروازه هائی، که مسافران عراق و سوریه و عربستان از طریق آنها به داخل ایران وارد می شدند گمارد. تا به محض رسیدن هر یک از خویشان رضا به هر یک از ورودی های مورد نظر، آنان را دستگیر نموده و نزد مامون ببرند!

این خبر هم بعد از مدت کوتاهی به امام هشتم شیعیان رسید. او هم افراد خاص خودش را به طرف مکان های مورد نظر گسیل داشت. تا این خبر را به مسافران جدید برسانند؛ و آنان را از هر جایی که نزدیک به خراسان بودند. به طرف روستاها و شهرهای مجاور یا دورتر بفرستند؛ که تا اطلاع ثانوی در آن مکان ها بمانند و زندگی بکنند. تا که از خطر کشته شدن به دست ایادی مامون در امان باشند!

ولی تعداد زیادی شان در طول زمان و به مرور، به دست ماموران مامون شناسایی و کشته شدند. سرانجام خود رضا نیز توسط خود مامون، که خوشه ای انگور آغشته به زهر را به وی تعارف نمود؛ مسموم گشت و مرد!

خامی و بی خردی بسیاری از ایرانیان آن زمان موجب گشت؛ که بعد از مرگ آن مسافران ناخواسته، برای شان آرامگاه های پر عظمتی با گنبد و بارگاه خاص را ساختند؛ و از آن پس در جای جای ایران اهورائی، حتی در دهکده هائی که مراوده زیادی هم با سایر روستاها و شهرهای اطراف خود نداشتند. زیارتگاه هائی با نام امامزاده فلان و امامزاده بهمان را بر پا نمودند!

در میانه ی دهه های پنجاه و شصت خورشیدی، در دانشگاه محل تدریسم، به عنوان استاد راهنما، به دانشجویانی که مشغول تدوین کردن پایان نامه تحصیلی خود بودند کمک می نمودم. سه تن از آنها موضوع مشترکی در ارتباط با چگونگی گسترش دین اسلام در جهان، و به ویژه در ایران داشتند. از باب آنکه کتابخانه ی ملی و نیز کتابخانه مجلس شورای ملی، دو محل قابل اطمینان از نظر دارا بودن کتاب ها و جزوات مستند در بیشتر زمینه ها بودند. آن سه تن دانشجوی مورد نظر را، جهت پژوهش بیشتر در باره موضوع تحقیق شان، به دو مکان نامبرده فرستادم. خوشبختانه درون متن های چند کتاب اسلامی توانسته بودند. به نکات مهمی در این مورد دسترسی داشته باشند. موضوع مندرج در بالا( روایت به ولایتعهدی مامون برگزیده شدن امام هشتم شیعیان، و چگونگی پراکنده گشتن خویشان وی در سراسر ایران، و نیز کشته شدن شان به دست ماموران مامون عباسی، همچنین به وجود آمدن اینهمه امامزاده در ایرانزمین) مباحثی بودند که در بخش هائی از آن کتاب ها نگاشته شده بودند!

از آن موقع تا کنون، حجم خرافه پرستی در میهن مان، با به وجود آوردن ( سقاخانه ها، محل روشن کردن شمع به وسیله مردم رهگذر، جهت حاجاتی که دارند؛ یا قرار دادن منبع آب برای تشنگان در معابر عمومی، که عابران آنجا لیوانی آب بنوشند و زیر لب بگویند: « فدای لب تشنه ات یا امام حسین » ) و نیز آویزان شدن مردم ایران به ضریح های داخل حرم های آن تازی تباران، و درخواست نمودن روا گشتن حاجات شان توسط آن مردگان خفته در گور، به جای طلبیدن برآورده شدن آرمان های شان توسط اهورای یگانه، موارد و موضوعاتی از مهلک ترین سموم خطرناک در ایران کنونی گشته است؛ که اجازه وارد شدن ایرانیان به شاهراه یگانه پرستی و ایمان به حقیقت را به ایشان نداده، بلکه با پرستش بت هائی همچون امامان و فرزندان شان، به سوی رذیلانه ترین مسیرهای اهریمنی نیز سوق داده شده اند!

تا زمانی هم که از این مسیر شیطانی فاصله نگیرند؛ در همین منجلاب کثیف و واپسگرایی دست و پا خواهند زد. هیچگاه نیز نخواهند توانست ؛ که از کوره راه ایجاد کردن شریک برای آفریدگار یگانه خود، به سوی شاهراه یکتاپرستی و پیروزی ره بسپارند!

آیا کسی هست که به این بی خردان بگوید: « اگر امام رضا چنین مقامی را که شما به تصویر می کشید را می داشت؟ اگر وی که برای شفای بیماری تان به ضریح متعفن گور او آویزان می شوید دارای اعجاز می بود؟ چرا نتوانست زهرآگین بودن خوشه انگور تعارفی از سوی مامون به خودش را تشخیص بدهد؟ اگر خامنه ای دزد و جنایتکار و ملعون، امام و پیشوای مقدس شما شیعیان بی خرد است؟ چرا تا کنون بعد از گذشتن سی و یک سال از امامت اش، هنوز نتوانسته است دست چلاق خود را شفا بدهد؟ » اینهمه بی خردی و بی توجهی به حقیقت های چنین واضح و مبرهن و مسلم، واقعا که خیلی « ایوالله » دارد!!!

محترم مومنی

مطلب قبلیدامپزشکی قبول شوید پزشکی بخوانید!؟
مطلب بعدینیکلاس کیج راهی سرزمین عجایب می‌شود
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید


5 × 5 =