آنچه که شادی فرا رسیدن نوروز را کاهش می دهد!

0
258

این روزها، حال و هوای داخل شهرهای میهن زیبای مان به گونه ای دیگر است. خیابان ها و فروشگاه ها بیش از مواقع دیگر شلوغ و پر رفت و آمد هستند. مخصوصا در تهران که به لحاظ بزرگ تر بودن آن، و داشتن امکانات وسیع تر برای خرید کردن های نوروزی مردم، زیادتر از سایر شهرهای ایران، رنگ و بوی فرا رسیدن سال نو را بشارت می دهد. کودکان شاد و خندان، در کنار بزرگ ترها، از این مغازه به آن دیگری می روند. گاهی با همان لبخندی که وارد آن فروشگاه می شوند؛ با همان لبخند نیز از آن خارج می گردند. گاهی نیز عکس آن است؛ یعنی خروج شان از آن مغازه، دیگر رنگ شاد روی چهره شان را، که هنگام ورود به آنجا بر چهره خویش داشتند را نشان نمی دهند!

این حالت(شاد داخل فروشگاه شدن و غمگین خارج گشتن از آن)، متعلق به تمامی بچه های ایرانی نیست؛ بلکه مربوط می شود، به تعداد نه چندان زیاد و نه چندان کم افراد جامعه در کشور، زیرا گروه بسیار اندکی از کودکان و نوجوانان ایران، البته در شرایط کنونی، به خاطر کمتر نیاز مادی داشتن پدر و مادرشان، که قادر هستند برای فرزندان خودشان، آنچه را که آنها دوست دارند برای نوروز داشته باشند را می خرند. اما در گروهی که در بالا یاد شد؛ کودکانی که خوشحال وارد فروشگاه می شوند و غمگین از آن خارج می گردند؛ متعلق به خانواده هائی هستند، که درآمدهای ایشان در حدی نیست؛ تا بتوانند آنچه فرزندان آنها دوست یا نیاز دارند را برای ایشان بخرند. به همین سبب نیز وقتی بچه ها به اتفاق پدر یا مادرشان و یا هر دوی آنها وارد یک فروشگاه می شوند؛ امید دارند که خانواده شان، کفش و لباس و دیگر وسایلی را که وی دوست دارد؛ را برای او خواهند خرید. ولی وقتی که با رخساره بدون لبخند رضایت از یک مغازه بیرون می آیند؛ حکایت از خریده نشدن چیز مورد نظر آنها دارد؛ که خانواده توان خریدن اش را نداشته است!

در کنار این دو گروه از بچه های ایرانی عده ای هم وجود دارند؛ که سخن گفتن از نوروز را نیز با حزن و اندوه مطرح می کنند؛ چه رسد به آنکه بتوانند، با یکی از والدین خودشان برای خریدن کفش و لباس نو، با چهره ای شاد به فروشگاهی داخل گشته و با همان خوشحالی از آن خارج بشوند. ما بسیاری از آنان را نمی شناسیم؛ چون فقر و نداری را کمتر کسی مطرح می سازد. و بسیاری از مردم، جهت حفظ آبروی شان اجازه نمی دهند؛ که دیگران از مصیبت نداری آنان باخبر بشوند. بر همین اساس، چنانچه بتوانیم به مستمندان جامعه مان که می شناسیم؛ کمک کنیم تا آنها نیز دل های کودکان خود را شاد نمایند. ولی باز هم هستند تعداد زیادی از درماندگان آبرومند، که هرگز و تحت هر شرایطی نداری شان را نزد دیگران جار نمی زنند!

از اینرو، نوروز آنهائی که دل شان نگران این بخش از فرزندان ایرانی است؛ آن موقعی شادتر و دلچسب تر است؛ که مردم بتوانند موقعیت اینگونه خانواده ها را درک بکنند؛ و دست کم، مقداری از توان مادی خویش را، جهت یاری رساندن به پدران و مادران شرمسار این کودکان آرزومند، به دست آنها برسانند. یا اگر میسر باشد، با تشکیل دادن گروه های کوچکی از افراد امین محله های مختلف شهرهای شان، از پولداران به ویژه از بازاریانی که دم از دین و ایمان هم می زنند؛ به جمع آوری کمک برای این خانواده های نیازمند بکوشند. اگر مایل هستند که نوروز شادتری را برای هم میهان تنگدست فراهم بیاورند؟!

” تا توانی دلی به دست آور

دل شکستن هنر نمی باشد”

محترم مومنی

 

مطلب قبلیسریع‌ترین و زیباترین خودروی هیدروژنی تاریخ: اچ تو اسپید
مطلب بعدییکبار دیگر افسانه ها به واقعیت می پیوندند؛ ظهور دولت – ملتی جدید، اینبار برای کُردها
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.