« آنچه البته به جائی نرسد فریاد است » ! نوشتاری از بانو محترم مومنی روحی

0
144

گاهی در جائی، کسی موردی را جهت آگاهی دیگران، از جمله دوستان و هم میهنانش بیان می کند؛ و در این رابطه دیدگاه های آنان را می پرسد. در ارتباط با پرسش وی، برخی از دریافت کنندگان پیشنهاد مورد نظر، به آن واکنش نشان می دهند و نظرگاه خودشان را به او اعلام می کنند. بعضی از ایشان اما، مانند بسیاری از مردمی که ظاهرا « گوش شان بدهکار و پذیرای هیچ مطلبی نیست؛ همچنان در پیله ی سکوت خویش فرو می روند؛ و در ارتباط با موضوع مطرح شده، هیچ پاسخی به آن فرد نمی دهند. که گوئی از اساس هیچ سؤآلی مطرح نشده بوده است!

در شرایط عادی، این امر از اهمیت چندانی برخوردار نیست. اما اگر موقعیت به گونه ای باشد؛ که واکنش نشان دادن به چنین مواردی از اهمیت خاص خود برخوردار و سرنوشت ساز باشد. سکوت چنین مردمان بی خیال و « باری به هر جهت »، امکان تیشه زدن به ریشه خیلی از نیازهای مبرم درون یک اجتماع بشری را به همراه خود خواهد داشت. آنگاه با این اوصاف می توان گفت: شاید هیچ جنبنده بنی بشری در آن ملک و دیار وجود ندارد. چرا که آدم زنده نمی تواند نسبت به امور مهم مردم درون اجتماع که هم میهنان وی نیز به شمار می آیند. چنین بی تفاوت و بدون هر گونه عکس العملی باشد!

در سرزمین اشغال شده ما، که مردمان آن غیر از درگیری با مصیبت « کووید ۱۹ » ، به وبای بسیار بسیار خطرناک « آخوند زدگی » و « دین زدگی » هم مبتلا می باشند. تاسف بار است، که خودشان هم به همدیگر، و آنچه که نفوذی عمیق در سرنوشت همگانی ایشان دارد؛ کم ترین توجهی را نداشته باشند!

مردم یک جامعه در هر سرزمینی، یا خودشان باسواد و روشنفکر می باشند؛ و یا از نتیجه فعالیت ها و روشنگری های دیگران استفاده می کنند و به آگاهی های لازم دست می یابند!

درون اقشار مختلف هم میهنان ما، چه در برون و چه درون مرزهای گسترده میهن مان، تعداد زیادی از ایرانیان، با مشکلات ناشی از حضور آخوند و ملا در سرزمین اهورائی خویش مواجه می باشند. در میان این گروه های متفاوت، متاسفانه در میان هم میهنان درونمرزی مان، عده ای از دست اندر کاران « قلم » هستند؛ که هر روز جایگاه اجتماعی خود را بیش از روز گذشته از دست می دهند. اما مردم درون جامعه، مخصوصا آنانی که بیش ترین استفاده را از تلاش های دایمی ایشان نصیب خود می کنند. نه به شرایط اسفناک گرفتاری های آنها که در جریان فعالیت های مؤثر ایشان در زمینه روشنگری و آگاهی بخشی به اقشار مختلف جامعه اهمیتی می دهند؛ و نه به این حقیقت مهم توجه می نمایند. که چه بسا دیر یا زود، چنین سرنوشتی نصیب خود ایشان و یا عزیزان آنان نیز بشود!

کانون نویسندگان ایران در بیانیه ای، با اشاره به « وضعیت اسفناک آزادی بیان » در ایران تاکید کرد؛ که : « سانسور » به عنوان یکی از وجوه نقض آزادی بیان، عاملی مهم در انحطاط فرهنگی جامعه، و امری کلیدی در گسترش و همه گیر شدن فساد، دزدی، چپاول و رانت خواری است. »!

در این بیانیه که در روز چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۹ خورشیدی، به مناسبت « سوم ماه می » روز جهانی مطبوعات در جهان منتشر شده آمده است: در جامعه ما، مطبوعات، نقش و جایگاه شان را به عنوان رسانه ای تاثیر گذار، با توجه به وضعیت اسفناک آزادی بیان، هر روز بیش از پیش از دست می دهند. »!

در این بیانیه همچنین، با اشاره به آمارهای ارائه شده از سوی گزارشگران بدون مرز آمده است: « در چند دهه اخیر، حاکمان کشورمان، بیش از ۸۹۰ روزنامه نگار و خبرنگار را، به زندان انداخته، و یا حتی حکم اعدام را برای بعضی از ایشان اجرا کرده اند. »!

بر اساس گزارشی، با عنوان « رده بندی جهانی آزادی رسانه ها در سال ۲۰۲۰ » که از سوی گزارشگران بدون مرز منتشر شده است. ایران در میان صد و هشتاد کشور دنیا، در رده صد و هفتاد سه قرار دارد. » ؛ فساد، نبودن عدالت و آزادی های فردی و اجتماعی برای مردم کشور، عمل نکردن مقامات به وعده هائی که به اقشار گوناگون ملت ایران می دهند. دزدی ها و پرداخت نشدن ماه ها حقوق و درآمد کارگزاران مملکت، اعم از کارگر و کارمند، و نیز هزینه کردن دارائی های ملی مردم ایران برای نائبان تروریست خودشان در خارج از مرزهای کشورمان، دهها و صدها نمونه ی دیگر از خطاهای دائمی سران دزد و جنایت پیشه رژیم آخوندی است؛ که طی چهار دهه ی اشغالگری شان در ایران، دزدیده اند و برده اند و خورده اند. و همه روزه بر تعداد نیازمندان کشور افزوده اند!

چه کسانی باید از این دیوصفتان دزد و جانی و بری از خلق و خوی انسانی توضیح بخواهد؛ که با اموال و دارائی های این مردم چه کرده و می کنید؟ وقتی صاحبان رسانه ها دهان شان بسته است، موقعی که قلم نویسندگان به جبر و زور حاکمیت شکسته و از آزادی بیان هیچ خبری نیست. زمانی که پاسخ رساندن یک خبر به داخل و خارج از کشور، که مغایر با منویات منفور حکومتی های خودکامه و چپاولگر است. زندانی شدن و اجرای حکم اعدام برای پرسشگران از این خطاکاران حرفه ای و بیدادگر باشد. چه کسانی باید از حقوق اجتماعی و فردی خود و هم میهنان خویش دفاع بکنند؟!

البته که تصورتان چنین باشد: که این مهم بدون تردید بر عهده خود مردم ایران است. اما در شرایطی که دست های ایشان را بسته اند؛ به دهان شان قفل خموشی و ترس از زندان و اعدام زده اند. پاهای شان را در غل و زنجیر نداری و گرانی و بی پشت و پناهی، اسیر امیال زیاده طلبی های حکومتی و ندانم کاری های دولتی نموده اند. آیا باید این مردم بی پناه و درمانده و ناتوان را، با چنین مشکلات و معضلاتی که دارند؛ به امان خدا رها کرد و به دادشان نرسید؟!

به پندار نگارنده، البته که این مهم در چنین شرایطی، فقط و فقط بر عهده مرکزی است؛ که نام پر طمطراق « سازمان ملل متحد » را به آن داده اند. غافل از آن که، با آنچه که از این سازمان و عملکردهای آن می بینیم و می شنویم. بیشتر « سازمان دول » ستمگر است تا « سازمان ملل » بی نوا و دربند و گرفتار!

حال که شرایط چنین است؛ و همه چیز دست به دست هم داده اند. تا ملت ایران همچنان بسوزند و بسازند و دم نزنند. می بایست که خودشان به داد همدیگر برسند. تا دست این جانیان را از سر خود و میهن شان کوتاه گردانند. به شرط آن که، اگر درونمرزی ها به پا خیزند؛ تا که حق مسلم خودشان را، از ایادی ستمگر این رژیم منحط و واپسگرای آخوندی بگیرند؟ برونمرزی ها نیز در پیله ی سکوت فرو نروند؛ و با هر توان و امکاناتی که دارند. از هم میهنان به پا خاسته خویش حمایت و پشتیبانی بکنند!

ای شمائی که در خارج از مرزهای ایرانزمین، در هر چهار سوی این کره خاکی به سر می برید؛ بعضی تان دست به قلم هستید و هر از چند گاهی، مقاله ای، کتابی یا دست کم یک جزوه ادبی یا فرهنگی و یا سیاسی و…… را به نگارش در می آورید. بدیهی است که بسیاری تان، بخشی طولانی از این چند دهه ی سیاه و شوم را، در خارج از خانه پدری و مام میهن تان به سر می برید. بسیاری تان به زبان های رایج بین المللی، اگر احاطه و تسلط کامل نداشته باشید؛ آشنائی زیادی با آن دارید. برخی تان نیز دارای رسانه های مجازی و کانال های تلویزیونی و نشریات گوناگون می باشید. این سوی گود نشستن و گفتن « لنگ اش کن » کار آسانی است. از هزاران کیلومتر فاصله، به هم میهنان گرفتار و دربند و اسیر و رنجدیده درونمرزی مان، حکم حرکت دادن و دستور شورش برای شان صادر کردن بسیار آسان و انجام شدنی است. ما و شما در این رابطه به خودمان چه دستوراتی را باید بدهیم؟ یا دست کم وظیفه مان در این رابطه چیست؟ آیا همچنان چهل سال ننگین دیگر را در سکوت و خموشی حقارت بار به سر ببریم؟!

برای ما از نگارش کتاب ها و رسالات گوناگون خود نگوئید. هر کدام در هر کجائی که تشریف دارید؛ یادداشت اثرگذاری به دفاتر نمایندگی سازمان ملل متحد در کشور محل اقامت تان ارسال نمائید؛ و به دادخواهی برای هم میهنان اسیرمان بپردازید. شاید که در این رهگذر، گوش شنوائی پیدا شود و افراد مسؤلی پیام تان را دریافت نمایند؛ و برای یاری رساندن به ملت اسیر درون ایرانزمین به امری بپردازند؛ که یک حرکت بین المللی علیه این نامردمان جمهوری پلید اسلامی را به منصه ظهور برسانند!

از آنجائی که « یک دست صدا ندارد » ؛ و از باب آن که اجازه نخواهیم داد؛ که قدرتمداران جهان برای آزادی ایران و ایرانی کاری بکنند. پس بر عهده خودمان است؛ که از هر توانی که داریم در این گذرگاه استفاده کنیم!

« سالها دل، طلب جام جم از ما می کرد
وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد»!!!

محترم مومنی

مطلب قبلیحسیـن مُـنـزوی: “حنجرۀ زخمی تغزّل”؛ بقلم علی میرفطروس
مطلب بعدیوزیر صنعت، معدن و تجارت برکنار شد
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید

پاسخ معادله زیر را وارد نماید: *