آخ ….. ای صدای زندانی! نوشتاری از بانو محترم مومنی روحی

0
203

چگونه سرانجام پس از چهل و یک سال ناامیدی، بخش بزرگی از میهن پرستان ایرانی، با امید به الطاف همیشگی یزدانی، از جای جای این سرزمین اهورائی، و در دل این شب های تاریک و طولانی و ظلمانی، همراه با این سرمای بی امان زمستانی، بغض سنگین اندوهی چهل ساله از انواع نا به سامانی، را از گلوهای چشم انتظاران فرا رسیدن سحرگاهی بدون تاریکی و ناامیدی و ناتوانی، ضمن انزجار از اسارت تسلیم محض و اجباری، زیر سلطه ی دیوان ددمنش حاکمیتی بری از هرگونه محسنات انسانی، بیرون آمده اند؛ و در تمامی فضای بی کران یک سرزمین باستانی، مانند سروهای سهی و سر به فلک کشیده که نشانه رهائی اند و آزادی، قد علم نموده و به پا خاسته اند. تا که اکوان دیو، و همدستان این موجود دوزخی و جانی، را درون بیت منفور رهبری افیونی و شد ایرانی، در اسارت حرمانی ابدی و جاودانی، جهت از دست دادن قدرتی پوشالی و ضد انسانی، دچار ندامت های برخاسته از یک دنیا پشیمانی، و افسوس های فراوان و بی اثر، برای از دست دادن همه این قدرت های شیطانی، درون غمکده ای به نام بیت بی حرمت رهبری کرده اند زندانی؟!

تا خودشان با سر دادن این صداهای آسمانی، به سوی راهی بروند؛ که منتهی می شود به آزادی روشنائی، بال و پر بگشایند و نجات یابند؛ و رها گردند. از این مصیبت های چهار دهه ای ضد ایرانی!

آخ ….. ای صدای زندانی، اکنون که رها گشته ای و رهسپاری به طرف دیار نورامید و توانائی، فراموش نکن که یک < صدا > همیشه در بند خفقان سکوت است و تنهائی، اکنون هم که از قفس گلوگاه و حنجره رها شده ای، و رهسپاری به میدان آزادی، به سوی پایگاه بزرگ نور و روشنائی، تنها نرو، که یک دست، همواره عاری است از صدای قدرت و توانائی!

باشد که در این هدف بزرگ و برخاسته از میلیون ها آمال آزادیخواهانه هر ایرانی، این را آگاه باشی و بدانی: « یک دست صدا ندارد و آکنده است از حزن تنهائی و نامرادی و ناتوانی »ْ!!!!

دست های ات را به سوی آزادیخواهان رها کن اگر، طالب نجات یافتن خودت و ایرانی؟!

به زودی زود نیز رها می شوید از این پایگاه وحشی پرور مسلمانی، اگر فقط اتکاء کنید؟ به اعجاز عملی اتحاد و هم آوائی و یکسانی، جهت رساندن خود به جایگاه اصیل ایرانی!

به طرف نور و روشنائی، حرکت به سوی نور، تا که رها از آخوند باشید و از توحش مسلمانی، چرا که شما، بازماندگان زرتشت نکو نام و یکتاپرست ایرانید!

محترم مومنی

مطلب قبلیصدور انقلاب اسلامی محصولی جز فساد در جامعه بشری به بار نخواهد آورد! به قلم بانو محترم مومنی روحی
مطلب بعدیحمله کیهان به کیمیایی؛ یک وابسته دربار از اول انقلاب نباید مجوز می‌گرفت
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.