کدام امام ؟ کدام امامزاده ؟!! بقلم بانو محترم مومنی روحی کدام امام ؟ کدام امامزاده ؟!! بقلم بانو محترم مومنی روحی
امام در لغت به معنای پیشوا، رهبر، پیشرو، راهنما و …. است. در اصل به کسی امام می گویند. که بتواند یک گروه اجتماعی... کدام امام ؟ کدام امامزاده ؟!! بقلم بانو محترم مومنی روحی

امام در لغت به معنای پیشوا، رهبر، پیشرو، راهنما و …. است. در اصل به کسی امام می گویند. که بتواند یک گروه اجتماعی ، سیاسی و فرهنگی و…. را، به طرف آنچه که به مصلحت افراد گروه او باشد راهبری کند؛ و روابط عمومی افراد گروه خود با دسته ها و فرقه های دیگر در امتداد یک موضوع مشترک را، به درستی مدیریت نماید. از این باب، چنین معنائی در ظاهر قضیه، نقش فزاینده ای در یک گروه اجتماعی یا فرقه مذهبی می تواند داشته باشد. زیرا اساس و اصول هر آئین و دین و مذهب و مسلکی، که بر نوع ارتباط میان پیروان خود با آن معبودی، که همه شان او را به عنوان موجد(به وجود آورنده خود و جهان عالم هستی) خویش می دانند؛ که همان آفریننده مطلق یا پرورگار یکتا <در میان گروه های دور از گرایشات بت پرستی> و در نهایت خدای بزرگ و یگانه دستگاه پر عظمت آفرینش می دانند. را به سوی راه و هدفی که آمال گروهی شان برآورده شود؛ و آینده ای روشن برای شان به وجود بیاورد را مدیریت کند!

مفهوم « امام » فقط در میان پیروان دین اسلام به ویژه مذهب شیعه آن نیست. بلکه در بین گروندگان به آئین های دیگر هم، این عنوان با نام های گوناگونی وجود دارد. ولی امام در دین اسلام، به خاطر کاربرد خاص آن در سلسله نقش های راهنمائی کننده و هدایت شونده آن، به اندازه امامان و پیشوایان موجود در مذاهب مختلف سایر ادیان گیتی است؛ که حتی با حجم بیشتری از پیروانی که دارند؛ در حد و اندازه این مفهوم در دین اسلام مطرح نگشته اند. و این به پندار نگارنده از دیدگاه روانشناسی، دارای دلایل زیادی است؛ که چند مورد آن به شرح زیر می باشند!

به لحاظ کمیت، تعدا پیروان این آئین(به دلیل آخرین دین مطرح شده در جهان)، و به همین دلیل جهت ایجاد نمودن یک برتری ویژه برای خودشان، که بتواند به آنها نیز جنبه ای از نوعی « تک و بی رقیب بودن » را ببخشد. به دست آوردن شهرت زیادتر برای جلب کردن پیروان بیشتر برای این آئین، اصرار زیادی که در این معنا دارند؛ که این آخرین دین الهی و آسمانی!! است؛ و پیشوای چنین مجموعه ای، از بهترین مفاهیم موجود در بقیه ادیان آسمانی !!! هستند. که صدالبته به خاطر رفع نمودن عقده های دوگانه (خود برتر بینی، یا خود کوچک بینی)شان است؛ که در مورد رفع نمودن هر دوی این عقده ها، نیاز فراوانی به بیشتر مطرح کردن خودشان در کل دنیا را دارند است!

تاریخ و دلایل رسیدن این آئین به سراسر جهان، به ویژه به ایران را، بیشترین ما شنیده و می دانیم؛ که با حمله اعراب تازه مسلمان شده(مخصوصا خلیفه دوم مسلمان ها « عمر ابن الخطاب » بوده است؛ که عطش تزاید بخشیدن به تعداد پیروان این آئین، چنان در همه وجودشان رخنه کرده بود؛ که پهلوان ها و قلدرهای راس این کیش جدید، را بر آن می داشت؛ که جهت گرایش دادن دیگران به دین اسلام، ابتدا از نزدیک ترین ممالک همجوار با شبه جزیره عربستان آغاز بکنند. مخصوصا تمایل زیادی داشتند؛ که این امر مهم( از نظر خودشان امر مهم) را از ایرانزمین آغاز نمایند. که همین مورد نیز باعث گردید؛ تا آنها یک استیلای نزدیک به ششصد ساله دو گروه « بنی امیه » و « بنی عباس » در کشور ما را، از دلایل عمده گرویدن ایرانیان یکتاپرست به این آئین بدوی و منحط، و آمیخته به بسیاری از فرمان های ضد بشری علیه موجودیت انسان در دنیا بوده و هست!

اما گذشته از جبر تاریخ، ساده انگاری های برخی از سران سلسله های پادشاهی آن زمان در ایران، که به دلایل ضعف نفس و دارا بودن خصلت های نزدیک به خصائص موجود در دین اسلام( مخصوصا در سلسله آمیخته به دگماتیسم مذهبی « صفویه » ، و چند صد سال بعد از آنها در میان پادشاهان همواره عاری از تفکر صحیح، و آدم هائی منفعل و بیکاره و افیونی و زنباره و بی سواد سلسله قاجار)، این مصیبت بزرگ بیش از پیش در سراسر سرزمین اهورائی زرتشت یکتاپرست ریشه دواند و ماند!

بعد از حمله اعراب به ایران، ابتدا ( قوم بنی امیه < امیه > یکی از عموهای محمد پیامبر بود؛ که فرزندان و نوادگان او را بنی امیه نامیده اند. بنی از مشتقات کلمه ابن به معنای پسر در زبان اعراب است. )، پس از بنی امیه نوبت به پسران عموی دیگر محمد < عباس > رسید؛ که هر دو تقریبا حدود ۶۰۰ سال در ایران نه فقط حکومت، بلکه خدائی می کردند!

وقتی که بنی عباس در ایران حکومت می کردند؛ هارون الرشید یکی از عموزاده های دیگر محمد سرکرده شان بود. وقتی که هارون مرد؛ پسر بزرگ او مامون که از مادری عرب تبار بود؛ به جای پدرش به حکومت رسید. در همان دوران، یکی از نوادگان محمد که امام موسی بن جعفر هم در زندان هارون در استان خراسان ایران( مقر حکومت شش قرنی اعراب در کشور ما بود زندگی می کرد. علی بن موسی الرضا پسر بزرگ او در آن هنگام، در دستگاه حکومت مامون دارای اعتبار بود. بعد از مدتی مامون او را به ولایت عهدی خودش انتخاب کرد. او ( علی ابن موسی الرضا امام هشتم شیعیان ) به وسیله قاصدان متعدد، برای اقوام خودش در عراق و عربستان پیام فرستاد: « که برای چه در آنجا مانده اید؟ من اکنون ولیعهد مامون خلیفه عباسیان در ایران هستم. هر چه زودتر به ایران بیائید و نزد من زندگی کنید. » !

جاسوسان مامون این واقعه را به وی گزارش کردند. مامون نیز امر کرده بود؛ در مبدا تمامی دروازه های اطراف خراسان، که احتمالا خویشان امام رضا از طریق آنها به داخل خراسان وارد می شدند؛ افرادی را بگمارند؛ تا از هر کسی که قصد آمدن به درون را داشت جویا شوند؛ کیست و به چه دلیلی راهی آنجا شده است؟!

منظورشان این بود که قوم و خویش رضا را در همان بیرون از دروازه های خراسان نابود نمایند. اتفاقا جاسوسان رضا هم این رویداد را به او رساندند. و وی هم قاصدان دیگری را راهی آن نقاط می نمود. تا به ایشان بگویند: « فعلا در هر کجا هستند توقف کنند؛ و منتظر پیام های بعدی رضا بمانند!

زمانی که این پیام دوم رضا به خویشاوندان او، که در نزدیکی دروازه های استان خراسان بودند رسید. آنها صلاح ندیدند که راه آمده را برگردند. از اینرو، از طریق کوه و کمر و دره و جنگل و …. بدون عبور کردن از درون دروازه ها، به داخل ایران آمدند؛ و هر کدام شان به هر روستا یا هر شهری که می رسیدند. همین که از دست ماموران مامون نجات یافته بودند خوشحال می گشتند و در همان نقطه متوقف می گشتند و در همان جا اقامت می نمودند!

مردم به مرور زمان دریافته بودند که آنها چه نسبتی با ولیعهد مامون علی ابن موسی الرضا دارند؟ هرگاه که یکی از آنها می مرد؛ روستائیان که از مسلمان های دو آتشه این فرقه شده بودند؛ برای این مردگان آل رسول، مقبره و گنبد و بارگاه می ساختند؛ و از طریق زواری که به زیارت آن مقابر می رفتند. درآمدهای سرشاری را به دست می آوردند!

چنین شد که در هر قصبه ای از ایرانزمین، دست کم بارگاه یک امامزاده وجود داشت؛ که با نذورات مردمی که زوار آن مکان بودند؛ برای خودشان کسب درآمد می نمودند!
در همین رابطه، داستانی به وجود آمد؛ که بیان کننده نقش سودجویان رند و شارلاتانی است؛ که جهت دستیابی به پول بیشتر و احترام زیادتر برای خود و خانواده شان، در پی به وجود آوردن امامزاده های قلابی بر آمدند!

روزی در گذشته های بسیار دور، مردی به خاطر خطائی که مرتکب شده بود. جرات ماندن در شهرشان را نداشت. به همین دلیل از شهر خارج شد؛ که در جایی دورتر از محل اقامت اش، به زندگی خود ادامه بدهد. هنگامی که به اولین امامزاده بین راه که بر سر کوهی بزرگ قرار داشت رسید. متولی امامزاده که پیرمردی ناتوان بود. وقتی که از آن مرد جوان شنید که او به دنبال یافتن کاری است که با به دست آوردن مبلغی که به عنوان مزد در آن باره می گیرد. به زندگی خویش در جایی خارج از شهر مقیم شود. به مسافر گفت: « آیا می توانی در همین امامزاده نزد من بمانی و برای من کار بکنی؟ » مسافر پاسخ می دهد: « در اینجا شما چه نیازی به من دارید؟ متولی در جواب او می گوید: « همانطوری که مشاهده می کنی؛ من فردی سالخورده و ناتوان هستم. اگر شما پهلوی من بمانی، می توانی همه روزه به جای من، الاغ مرا برداری به پائین این کوه که چشمه ای جوشان دارد بروی؛ و برای زوار امامزاده که به اینجا می آیند؛ همچنین برای خودمان آب بیاوری. » مرد جوان آن پیشنهاد را می پذیرد. همه روزه با آن چهارپا و دو ظرف بزرگ به پائین کوه می رفت و به منظور امری که متولی بیان کرده بود. آب مورد نیازشان را از چشمه پائین کوه به بالا می آورد!

در یکی از روزهائی که برای انجام دادن این کار به پائین کوه رفته بود. پای آن حیوان می لغزد و به زمین می خودرد؛ و درجا می میرد. مرد که می دانست این تنها وسیله ای بود که پیرمرد آب مورد نیاز امامزاده را تامین می نمود. خجالت کشید که نزد او برود و از مرگ الاغ او بگوید. یکباره فکری به مغزش خطور می کند. ماجرا این بوده که جهت پوشاندن خطای بی توجهی خودش نسبت به آن حیوان، شروع می کند به کندن گودالی، که بتواند لاشه ی حیوان را در آنجا چال کند. وقتی که از آن کار فارغ می شود. دلش به حال خودش می سوزد و شروع به گریه کردن می کند!

اتفاقا در همان موقع، صدای چند روستائی را می شنود؛ که از دامنه کوه به طرف روستا می رفته اند. به دلیل ترسی که از به خطر افتادن جان خود بر او مستولی گشته بود؛ با صدای بلندتری به گریستن ادامه می دهد. رهگذران که صدای گریه وی را می شنوند؛ به سوی او می روند تا اگر مشکلی دارد به وی کمک کنند!

وقتی که به مرد جوان می رسند و دلیل اشک ریختن او را می پرسند. مرد در پاسخ شان می گوید: « دو هفته پیش از این محل می گذشتم؛ در اثر خستگی سرم را بر روی این تپه کوچک گذاشتم( گودالی که آن حیوان را درون آن چال کرده و با خاک پر نموده بود اشاره می کند. ) خوابم برد. در عالم خواب رؤیائی دیدم که زندگی مرا از این رو به آن رو کرد. » رهگذران کننجاوی شان گل می کند؛ و با علاقمندی از وی می پرسند: « داستان چیست؟ » مرد جواب می دهد: « مشکل بسیار بزرگی داشتم و از حل کردن آن عاجز بودم. وقتی که خوابم برد. در رؤیایم دیدم که در زیر این تپه امامزاده ای در خاک است. به خودم گفتم ، هرگاه که مشکلم حل بشود؛ مبلغی زیادی پول با خودم می آورم. تا دیگران هم به اینجا بیایند و مرادشان را از این امامزداه بخواهند. یک هفته بیشتر طول نکشید؛ که مشکلم حل شد. اکنون آمده ام که نذرم را ادا کنم » !

روستائیان هم در نهایت سادگی به او گفتند: « غم مخور، ما به روستا می رویم و برای تو پول و کمک می آوریم. که تا هرچه زودتر نذرت را ادا کنی. » همین کار را هم انجام دادند؛ و برای آن الاغ ضریح و گنبد و بارگاه درست کردند. آن مرد هم به عنوان متولی مقبره و امامزاده، درون همان امامزاده ساکن گردید!

پیرمرد که هر چه انتظار کشید از شاگردش که برای آوردن آب رفته بود خبری نشنید. از تعداد زواران امامزداده اش نیز کم شده بود. هر از چند گاهی یک زوار به آنجا می رفت و نماز و زیارتی را به جا می آورد. سپس موقع برگشتن مبلغی پول به متولی می داد. یک روز از یکی از معدود زوار آنجا پرسید: « آیا شما می دانی که چرا مردم دیگر زیاد به این امامزاده نمی آیند؟ » مسافر جواب می دهد: « مگر نمی دانی که در پائین این کوه، امامزاده جدیدی کشف شده است؛ که می گویند خیلی هم مجرب و حاجت روا کن است. کارش هم خوب گرفته و همه روزه زوار زیادی دارد. » !

حرف های آن مرد در گوش پیرمرد می ماند و به فکر فرو می رود؛ چگونه چنین شده است؟ بدنیست که خودم بروم و سر و گوشی آب بدهم. به همین دلیل درب امامزاده را می بندد و به طرف پائین کوه سرازیر می شود!وقتی که به آنجا می رسد؛ مشاهده می کند که آن مسافر راست گفته بود؛ و داخل امامزاده پر از زوار است. سراغ متولی آنجا را می گیرد؛ وقتی که متولی آن امامزاده را می بیند. متعجبانه از او می پرسد: « مرد حسابی تو آمدی این پائین که برای بالا آب بیاوری. همین بود معرفت و دلسوزی ات برای من؟ » مرد تازه رسیده به مقام متولی آن بارگاه، به آرامی تمام ماجرا را برای مرد سالخورده تعریف می کند. پیرمرد خنده اش می گیرد و به وی می گوید: « صدای اش را در نیاور، همان امامزاده بالائی هم، پدر همین الاغی بود که اکنون تو متولی حرم آن هستی. »!!

« تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل » !!

محترم مومنی

محترم مومنی روحی

محترم مومنی روحی

شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.