در هفدهم دیماه سال ۱۳۱۴ خورشیدی چه روی داد؟! بقلم بانو محترم مومنی روحی

0
54

خیزش های مردم آزادیخواه جهان، به ویژه زنان دنیا در کل ممالک گیتی، اگر یکی از بزرگ ترین رخدادهای آزادیخواهانه انسان های ترقیخواه نبوده باشد؛ یگانه ترین و مهم ترین پدیده ای بوده است؛ که نیمی از ساکنین جهان که زنان عالم می باشند. به وسیله همت عالی خویش و برخاستن جهت به دست آوردن آزادی های فردی و اجتماعی خودشان در هر سرزمینی که می زیسته اند شکل گرفته است. اما در کشور باستانی ما، از آنجائی که سیطره دین زن ستیز اسلامی در تمامی زوایای درونی و برونی این مملکت و ساکنان آن رخنه کرده بود؛ و نیز به خاطر عدم توجه برخی از پادشاهان ایران مخصوصا شاهان عیاش و زنباره و واپسگرا و اسلامزده قجری، کوچک ترین حرکتی برای ایجاد آزادی های مدنی برای زنان جامعه در ایران آن زمان به وجود نیامد!

سرانجام در سال های نخستین پادشاهی اعلاحضرت رضا شاه بزرگ، در روز هفدهم دیماه سال ۱۳۱۴ خورشیدی، به امر آن شاهنشاه دوراندیش و حقیقت نگر، حذف حجاب و پوشش مو و چهره زنان میهن مان، که پیوسته در اسارت چادرهای سیاه و نقاب و پوشه و روبنده، گرفتار سخت ترین و شنیع ترین شرایط زندگی در جامعه آن زمان در کهندیار خویش بودند. نکبت و ننگ آن پدیده ضد بشری و مخالف با آزادی های فردی دوشیزگان و بانوان ایرانزمین، از روی زندگی نیمی از آحاد ملت در ایران برداشته شد؛ و آنان را جهت ارائه توانائی های بی مثال شان برای ورود و فعالیت در اجتماع، آماده نشان دادن استعدادهای غریزی و آموزشی آنان نمود!

در بیشتر جوامع بشری در دنیا، زنان و مردان سرزمین های مختلف گیتی، بر اساس قوانین مدون سرزمین شا، از حقوق یکسان با یکدیگر برخوردار نبودند. تا آنکه رفته رفته، زنان آزادیخواه در بعضی از کشورهای پیشرفته در جهان، جهت دستیابی به حقوق مساوی با مردان جامعه شان به پا خاستند؛ و شعله های گرم و آرزومندانه مشعل آزادیخواهی خویش را، نه فقط در مملکت خود، بلکه در سراسر این کره خاکی نیز مشتعل نمودند و به همه جا سرایت داده و گسترانیدند!

در میهن عزیز ما ایران هم، که به سبب حضور حکومت های جاهلانه و برخاسته از سرسپردگی حاکمان آنها به خرافه های مذهبی برخاسته از دامان شیادان دین ساز، و استبداد ذاتی حاکمان و دولتمردان سلسله های چند قرن اخیر، به ویژه تا انتهای حکومت قجرهای افیونی در کشورمان، نه هرگز چنین امری در آن تحقق یافته بود؛ و نه هیچگاه مور درخواست خود زنان نیز واقع گردیده بود. بر همین اساس وضعیت زنان ایرانزمین در کشورشان، نمادی از یک زندگی و زندگانی انسانی و مدنی مفید را به ایشان ارائه نمی داد !

هستی و دنیای زن ایرانی در آن زمان، در مسیری بسیار کوتاه (به لحاظ فضا و فاصله فعالیت های بیست و چهارساعته او در خانه اش)، و نیز در مکانی کم اهمیت (به لحاظ تکراری بودن اموری که در آنجا جنبه عملی می یافتند.) خلاصه می شد. فاصله ای بود میان آشپزخانه و اتاق خواب، این دو بخش از خانه محل سکونت او و خانواده اش، مکان های مستقل زندگی خانوادگی او بودند؛ که تمام فعالیت ها و مسؤلیت هایی که زن در طول شبانه روز بر عهده داشت؛ در آن دو قسمت از خانه جلوه عملی می یافتند. درون آشپزخانه به آماده کردن سور و سات شکمچرانی آقای خانه مشغول می گشت؛ و درون اتاق خواب هم اسباب لذات شهوانی وی را تدارک می دید!

این دو محل، آشپزخانه و اتاق خواب و مسیر میان آن دو، محل قلمرو و حکومت زن در امپراتوری داخل خانه اش بود. به معنای دیگر، با تمام استعدادهای سازنده ای که در وجود او به عنوان زن نهفته است؛ جامعه عقب مانده و سرسپرده به جهل مذهبی آن روزگار، فقط از این دو امکان وجود زن، برای بهره گیری از همه توانمندی های او سود می جست. زن در آشپزخانه، مسؤلیت تهیه سور و سات تأمین نیازهای جسمی همسرش را بر عهده داشت؛ و زن در اتاق خواب، مأمور رفع حوایج جنسی شوهر خویش بود. انگار آفریدگار چنین موجود بی نظیری فراموش کرده بود؛ که در غریزه مردانی که خلق می نمود و وارد جامعه می ساخت؛ شعور درک همه توانائی های زن را قرار بدهد !

بر اساس همین عدم شناخت از زن توسط مرد در اجتماع آن زمان، که یکی از نقش هایش همسری با زن بود؛ همیشه وی به دلیل نر بودن اش جنس ” اول ” به حساب می آمد؛ و بر زن خویش که او نیز به خاطر ماده بودن اش همواره جنس ” دوم ” در اجتماع محسوب می شد؛ برتری و تسلط کامل داشت. تا جائی که خودش را ” خدای دوم زن ” نیز به حساب می آورد!

زن آن روزگار نیز موظف بود؛ که همه انرژی و تاب و توان و نیروی وجود بی نظیر خودش را، در خدمت چنین موجود خودخواهی قرار بدهد؛ و با تمام وجودش در این دو محل مهم از دیدگاه شوهرش! در ( آشپزخانه و اتاق خواب ) ، بدون چون و چرا در خدمت همسر بزرگوار خویش، و خدای دوم خودش باشد!!

تا آنکه آرام آرام، زنان دلاور سرزمین مان، ( تعدادی از زنانی که در خانواده های روشنفکر و تحصیل کرده به دنیا آمده و رشد نموده بودند؛ و خود نیز از نعمت دانش و آگاهی بهره داشتند؛ در اندیشه رهانیدن همنوعان ستمدیده خویش شدند. اما متأسفانه یک عامل دست و پا گیر مهم، همچون سدی بلند و قطور در برابرشان خودنمایی می نمود؛ و جلوی پیشرفت برنامه های آزادیخواهانه آنان را می گرفت !

این سد بزرگ که یک مانع بسیار مهم اجتماعی برای زنان ایرانی در آن دوران به حساب می آمد؛ مسأله حجاب اجیاری برای آنان درون جامعه بود. ” پیچه ، چادرعربی ، چادر معمولی ، پوشه ، نقاب نیمه ، نقاب کامل و روبنده و ….. نام دیوارهای بلندی بودند؛ که زندانی به نام ” حجاب ” را، برای زن ایرانی ساخته و بر وی تحمیل می نمودند؛ و همیشه وی را همانند یک زندانی اسیر، در میان خودشان به اسارت اجباری خویش گرفته بودند!

تا آنکه سرانجام دلاور مردی از خطه ی سرسبز و همیشه زنده مازندران، در قصبه کوچک ” آلاشت ” چشم به دنیا گشود؛ تا بزرگ بشود و با تمام موجود بودن عدالت خواهی در وجود خویش، برای سربلندی ایران و ایرانی بکوشد؛ و در این رابطه از همه وجودش برای تمام آحاد جامعه ایرانی سرمایه گذاری های گرانبهائی را بکند. عاشق سرزمین باستانی اش بود، و جز به سربلندی آن نمی اندیشید. بدخواهان و دشمنان وی می گفتند؛ که او بی سواد است. اما خودشان آنقدر شعور نداشتند که بفهمند؛ معرفت و دانائی و آگاهی کمال، به سواد کلاسیک یا مدرن، به پیمودن مکتب و کلاس و دانشگاه نیاز ندارد. چون سواد که کمال نمی آورد. چه بسیار مردمی که دانشنامه های دکترای همه رشته های دانشگاهی و حتی فوق تخصص را نیز با خود یدک می کشند. اما یک ارزن شعور و آگاهی همان مرد بی سواد به قول دشمنان رضا شاه کبیر را نداشته و ندارند!

سرانجام همین مرد بی سواد به قول آنها، و شخصیت با کمال و میهن پرست ( از دیدگاه چشمهای حقیت بین )، در کمال آگاهی و نهایت عشق به سرزمین آباء و اجدادی خویش، پیش تر و بیش تر از تمام مدعیان دارا بودن علم و دانش، عیب و نقص اساسی موجود در جامعه های مختلف ایرانی در آن برهه زمانی را شناخت؛ و به خوبی دانست که زنان مام میهن اش، که چند قرن متمادی در دست حاکمان عیاش و دین زده و خرافه پرست قاجار قرار داشته اند؛ در اثر شدت بی کفایتی شاهان زنباره و افیونی آن سلسله ناتوان، بیشتر از بقیه افراد اجتماع ستم دیده و عقب نگاه داشته شده بودند!

رضاشاه کبیر، از همان اوان پادشاهی خویش قصد نموده بود؛ که آن بساط جور و ظلم به زنان میهن اش را، از هم بپاشد؛ و رنج حضور آن زندان سیاه و مزاحم دائمی را، برای تا به ابد از قامت همیشه برافراشته زنان میهن اش بردارد. با این تدبیر آگاهانه و بی بدیل، سرانجام در هفدهم دیماه سال ۱۳۱۴ خورشیدی، روز آزادی زنان ایرانی از بند حجاب اجباری، که در حقیقت زندانی سیاه و دائمی و حقارت آمیز بر اندام زنان ایرانی بود. را از اطراف وجود والای او حذف بکند؛ و آن هاله ی تاریکی جهل و نادانی را، که از ذهن پوسیده و تفکرات متحجرانه و باطل دینی بر اندام زن ایرانی تحمیل نموده بودند. را با یک حرکت بی سابقه و تاریخی خویش، از زندگی فردی و اجتماعی آنان دور نماید. هر چند که زن ستیزان جامعه، و دشمنان همیشگی زنان ایرانی و آزاد و مساوی بودن ایشان با مردان جامعه، یعنی همان گروه هائی که زن را فقط برای دو امر خاص که نیاز جسمی و جنسی آنان را برآورد می خواستند. در مقابل چنین تصمیم شاهانه و شجاعانه پادشاه بزرگ ایران ایستادند؛ که تا به هیچوجه نگذارند، که به زن ایرانی آزادی هائی که حق مسلم او بود و هست و خواهد بود داده بشود!

مخفیانه و پشت پرده و موذیانه، زنان محجبه ایرانی را می ستودند؛ تا برای تثبیت اسارت دائمی ایشان در آن زندان تاریک و سیاه، جلوی فعالیت های اجتماعی زنان روشنفکر و فرزانه ایرانی را بگیرند؛ و آنان را مانند همیشه در وادی جهل و گمراهی و ناآگاهی های اجتماعی، محدود و بدون امکان پیشرفت به سوی ترقی و رشد فکری، درون زندگانی فردی و اجتماعی آنان بسازند!

خوشبختانه، بعد از پای گرفتن حکومت مترقی و مدرن و ایرانساز پهلوی، به همت رضا شاه کبیر بنیانگزار نیکواندیش این سلسله، تفکری روشنفکرانه بر ساحت مملکت و میهن نورافشانی کرد؛ و به بانوان و دوشیزگان ایرانی، از هر قوم و طایفه و مذهب و مسلکی که بودند؛ اجازه داده شد که خودشان را، از آن زندان ننگین و تاریک نجات بدهند؛ و به دامان آزادی که حق حتمی آنان بود دسترسی بیابند!

در این رابطه، از آن باب که به آشکارا می دانستند؛ که برخی از خانواده های ایرانی، که به شدت در محبس دگماتیسم مذهبی، گرفتار افکار متحجر و فناتیک خودشان بودند؛ و نمی توانستند چنین نگرش آزاد اندیشانه ای را درک نمایند و به آن پاسخ مثبتی بدهند. جهت پیشگیری کردن از هر حرکتی، که جلوی پیشرفت آن نظرگاه افتخار برانگیز را بگیرد. به دستور پادشاه کبیر و روشن اندیش ایرانزمین، تحقق این امر اساسی در کشور را، از بانوان و دوشیزگان دربار سلطنتی آغاز گردانیدند. سپس آن را در میان اقشار دیگر اجتماع سرایت داده و منتشر نمودند!

بنیان آزادی دادن به زنان ایرانی، توسط آن بزرگمرد تاریخ ایران پایه گذاری شد؛ و گفتنی است که بایستی همه خانم های ایرانی، که از شر آن بندهای سیاه اسارت اجتماعی رها شدند. تا انتهای تاریخ در جهان، قدردان و سپاسگزار آن مرد روشن اندیش کشور اهورائی خویش باشند!

قطعه شعر زیر را، در دیماه سال ۱۳۵۲ خورشیدی، در گرامیداشت چنین روزی، برای انتشار در نشریه ای که ارگان رسمی حزب ” ایرانیان ” بود سروده ام. آرزومندم که زنان ارجمند میهن باستانی ام، به روشنی تفاوت بی حجابی و بی عفتی را نیز بدانند. و محافظت کردن از حرمت عفت و پاکی زنانه خویش را، با بی بند و باری های اجتماعی اشتباه نگیرند!

آنانی که دست و پای ما زنان ایرانی را، در تابوی حجاب به زنجیر می کشند؛ همان خشکه مقدسانی هستند؛ که به راحتی با بیان چند سطر عربی ناقص که خودشان هم به درستی از مفهوم آن چیزی را درک نمی کنند. قداست و پاکدامنی زن پارسای ایرانی را، با انجام امری به نام صیغه ( ازدواج موقت ) به انتهای دالان فحشای اسلامی شان سوق می دهند. تا به آن وسیله به اطفای حریق آتشفشان نفس هرزه خودشان بپردازند!

تهنیت باد ز من بر تو زن آزاده

ذات حق بر تو چنین شأن و کرامت داده

هفده دی بود و نوبت آزادی زن

آن خدنگی که بر اندام عدوش افتاده

زان شهنشاه بزرگ ، رهبر نیکو ا فکا ر

پدر مام وطن، کو بود از زن زاده

آمده است رحمت آزا د گی ات در آن سا ل

خوش طنینی که ملکزا د ازل سر داده

بزدود از سر زنهای وطن ظلم سیه چادر را

گفت زان پس که توئی چون پدرت آزاده

آن که خواهد که تو در بند اسارت ما نی

کی چشیده است شراب مد نی زان باده؟

نام انسان نتوان داد به چنین مردانی

که به مطبخ بدهند جای به زن فرزا نه

مدنی نیست ره و کیش چنین مردا نی

که ز همسر طلبند طفل و خوراک آما ده

همه ی فکرت او هست که زن در برزخ

روزگارش به ستم بگذرد و صد ناله

چون عدو گشت ورا د ین تهی از رأ فت

شده محزون و گلویش پر از غمبا ده

تا رضا شاه کبیر یوغ ستم را برداشت

بر لب خصم ازین غیظ دو صد فریاده

کرده چادر چو به گور و به اجل داده حجاب

گوهر عفت زن بوده ز پیش آما ده

که رود پاکتر از پیش به میدان نبرد

و بدوزد لب بد خواه و عدو بر یاوه

آن زمان رفت کلاغ سیه ا ز عرصه برون

نقش تابنده زن گشت به ایران زا ده

چون شد از همت شاهنشه شاهان ز زنان

طوق ننگین اسارت به حقیقت پاره

شاد شد مومنی و گفت به صد لحن نکو

تهنیت باد ز من بر تو زن آزاده

محترم مومنی

مطلب قبلیجیسون رضائیان، در برابر دادگاه واشینگتن، خواستار یک میلیارد دلار خسارت تادیبی از جمهوری اسلامی شد
مطلب بعدیمادر آمریکایی تازه بازداشت شده توسط جمهوری اسلامی: فرزندم در زندان دوام نمی‌آورد
محترم مومنی روحی
شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.