در نهم آبان ۱۳۳۹ خورشیدی، چه افتخاری نصیب ملت ایران شد؟! بقلم بانو محترم مومنی روحی در نهم آبان ۱۳۳۹ خورشیدی، چه افتخاری نصیب ملت ایران شد؟! بقلم بانو محترم مومنی روحی
در چنین روزی، من که دختری پانزده ساله بودم؛ به اتفاق همه دانش آموزان مجتمع فرهنگی فروزش در تهران، در محوطه وسیع آنجا ایستاده... در نهم آبان ۱۳۳۹ خورشیدی، چه افتخاری نصیب ملت ایران شد؟! بقلم بانو محترم مومنی روحی

در چنین روزی، من که دختری پانزده ساله بودم؛ به اتفاق همه دانش آموزان مجتمع فرهنگی فروزش در تهران، در محوطه وسیع آنجا ایستاده بودیم؛ و به صدای رادیو که مدیره میهن پرست مجتمع، آن را به بلندگوی مدرسه وصل کرده بود گوش می دادیم. آن روز همگی ما حتی کادر آموزشی مجتمع در حیاط دبیرستان، با ولع خاصی به گزارش های پیاپی گزارشگران رادیو ایران توجه داشتیم. تا که خبر به دنیا آمدن مولود عزیزی را بشنویم؛ که قرار بود سرنوشت آینده ما و میهن مان را رقم بزند!

یکباره صدای گوینده رادیو را شنیدیم؛ که با هیجان بی نظیری فریاد آسا می گفت: « شنوندگان عزیز توجه فرمائید. شنوندگان عزیز توجه فرمائید. دقایقی پیش، انتظار همگی ما به سر رسید؛ و ولیعهد گرامی ایرانزمین والاحضرت رضا پهلوی به دنیا آمد. » ؛ او این جملات را چندین بار تکرار نمود. و همآنگونه که می توانید حدس بزنید. از آن پس دیگر کسی به صدای گوینده رادیو توجه نداشت. همگی ما در حیاط بزرگ مدرسه مان، به همراه موزیک شادی که از دفتر مدرسه برای مان پخش می شد؛ با شادمانی زاید الوصفی به رقص و پایکوبی پرداختیم!

یکباره چند تن از افراد کادر آموزشی دبیرستان به ما گفتند؛ می خواهند با اتومبیل خودشان به سوی بیمارستان « زنان » که در خیابان مولوی تهران بود بروند. تعدادی از ما از آنها خواستیم که ما را نیز با خودشان به آنجا ببرند. همینکه به جلوی درب بزرگ آن بیمارستان رسیدیم مشاهده نمودیم؛ که تعداد بی شماری از هم میهنان تهرانی ما نیز، از همان دقایقی که اعلام شده بود؛ علیاحضرت فرح پهلوی شهبانوی ایرانزمین، حهت وضع حمل و برای به دنیا آوردن نخستین فرزند نامدار خویش به بخش زایمان بیمارستان زنان، که در یکی از جنوبی ترین مکان های پایتخت قرار داشت تشریف برده بودند. گرد یکدیگر آمده بودند. تا با گرم ترین جملات و صمیمانه ترین احساسات، مراتب چنین رخداد مبارکی را به همدیگر شادباش بگویند!

پس از مدتی بعد از مراقبت های اولیه از ملکه ایرانزمین در آن بیمارستان دولتی و فقیرانه، که شهبانو خودشان تصمیم داشتند که فرزند نازنین خویش را در آنجا به دنیا بی آورند. هنگامی که ایشان و نوزاد عزیز ایران را به کاخ سلطنتی باز می گرداندند. افراد فراوان و غیر قابل شمارشی در محوطه داخلی آن بیمارستان که نام جدید زایشگاه « مادر » به آن داده شد( به خاطر آن که مادر ایرانزمین ملکه کشورمان، اولین فرزند گرانقدر خودشان را، در بیمارستانی معمولی، که در یکی از محلات فقیرانه تهران واقع شده بود به این دنیا آوردند. نام آن از بیمارستان « زنان » به بیمارستان و زایشگاه « مادر » تبدیل گردید.) ؛ در طول تمام مسیر تا به کاخ سلطنتی ،مردم میهن پرست کشورمان ایستاده بودند؛ و مراتب خرسندی خودشان در باره آن واقعه بسیار با اهمیت و افتخار برانگیز را، با کف زدن های مکرر و غریو شادمانی خود گرامی می داشتند !

هرگز در اندیشه بیشترین ما نمی گنجید؛ که همان ملت میهن پرست کشورمان، که با جان و دل به خاندان ایرانساز پهلوی عشق می ورزیدند. چگونه حدود هژده سال پس از آن رویداد بزرگ تاریخی پس از میلاد ولیعهد کشور خویش، به خودشان اجازه داده بودند؛ که برای فروپاشی حکومت پادشاهی پهلوی، باری دیگر به همان خیابان هائی بروند؛ که هنگام زادروز ولایت عهد کشورشان، در آن گذرگاه ها به رقص و شادمانی می پرداختند بروند؟ و ناجوانمردانه با ناسپاسی دور از تعقل خویش، جهت سرنگونی حکومتی که پادشاهان بزرگ آن، جز به خدمتگزاری برای ایران و ایرانی، به هیچ امر دیگری نمی اندیشیدند. فریاد شعارهای غیرانسانی و ضد ملی شان را، تا به اوج آسمان بلند نمایند؟!

در شرایطی که ولیعهد گرامی ایرانزمین،(هنگامی که والاحضرت رضا پهلوی، هفت سال شان بود؛ پدر تاجدارشان بر مبنای قانون اساسی کشور، به طور رسمی ایشان را به عنوان ولیعهد رسمی و قانونی ایران، به ملت بزرگ خود و همه جهانیان معرفی فرمود.) هنگامی که ایشان در مرز هژده سالگی خویش قرار داشتند؛ و در ایالات متحده آمریکا، مشغول فرا گرفتن فنون خلبانی هواپیماهای جنگنده بودند(زیرا خلبانی معمولی را در سنین نوجوانی خودشان در پایگاه هوائی شاهرخی در ایران آموخته بودند.) ضمن آموختن خلبانی هواپیماهای جنگی، به گذراندن رشته علوم سیاسی در دانشگاهی در آمریکا نیز مشغول بودند. رویداد نامبارک انقلاب سیاه و شوم اسلامی، همچون چهار پایان وحشی به ایران تاخت؛ و موجب گشت که عزیز ملت ایران، از آن موقع دیگر نتوانند؛ به درون خانه پدری و مام میهن خویش باز گردند!

در این امر که چنین رخداد ناگهانی، با تبانی و توطئه های دشمنان ایران تحقق یافت کم ترین تردیدی وجود ندارد. در این نیز که چه عواملی مردم ساده انگار کشورمان را فریفتند؛ و آنان را به بی راهه های محافظت از وظایف میهن پرستانه، و مراقبت از مبانی ملی خودشان کشانده و مشغول نمودند نیز شک نداریم. آنچه که میهن پرستان ایرانزمین را، به اعجاب وا می دارد. ملاحظه نمودن سرسپردگی های برخی از کسانی است؛ که خودشان را ابزار دست دشمنان قسم خورده کشورشان کرده اند؛ و بدون کم ترین شرم و آزرمی، در خدمت سران دزد و جنایتکار انقلاب پلید و سیاه و شوم و ننگین حکومت بی هویت اسلامی قرار گرفته اند. تا به فرمان دشمنان این مرز پر گهر، و بدخواهان شرور و دیو صفت ملت شریف ایران، در هر موقعیتی به آنان بتازند؛ و روزگارشان راتاریک و تباه کنند!

به قول یکی از دراویش پاک نهاد میهن مان، که هرگاه مشکلاتی را مشاهده می نمود. به زبان محاوره و تحت اللفظی، به شاگردان جلسات پر محتوای خودش می گفت: « این جوری هست؛ اما اینجوری هم نمی مونه »!

باشد که تا به زودی زود، با سرنگونی کلیت رژیم نابخرد آخوندی در سرزمین آباء و اجدادی ما، ولیعهد پیشین ایرانزمین، که بعد از درگذشت شاهنشاه آریامهر پدر تاجدارشان، طبق مبانی قانون اساسی پیش از رویداد اشغال میهن مان، به طور رسمی پادشاه ایران اهورائی گشته اند. به کهندیار خویش باز گردند؛ و با همراهی عاشقان این مملکت بی همتا، و با یاری طرفداران حکومت پادشاهی پهلوی، باری دیگر با همه توان خویش، برای سرفرازی های هر چه بیشتر مملکت باستانی و ملت دلاور آن، عاشقانه و بی وقفه، به جبران نمودن آنچه که در طول چهل سال اخیر تضییع گشته بپردازند!

زادروز اعلیحبضرت رضا شاه دوم پهلوی سوم، بر عاشقان ایران، و یاوران و طرفداران همیشگی دودمان پهلوی های ایرانساز فرخنده باشد.

محترم مومنی

محترم مومنی روحی

محترم مومنی روحی

شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.