بیست و پنجم آذر ، روز مادر گرامی باد بیست و پنجم آذر ، روز مادر گرامی باد
مردم جهان یاد گرفته اند، که بعضی از روزهای مهم تقویمی خودشان، و نیز مناسبت های بین المللی جهان را گرامی بدارند. با بزرگداشت... بیست و پنجم آذر ، روز مادر گرامی باد

مردم جهان یاد گرفته اند، که بعضی از روزهای مهم تقویمی خودشان، و نیز مناسبت های بین المللی جهان را گرامی بدارند. با بزرگداشت هر روز تاریخی یا مناسبت های دیگر، آدمی می تواند به اندازه توان معنوی و مادی خودش، به تجلیل نمودن از روز مورد نظر و علاقه اش بپردازد. یکی از همین مناسبت های بسیار ارزشمند، گزینش یک روز در سال به نام ” روز مادر ” است. در برخی از کشورهای دنیا، بخصوص در ممالک اروپائی یک روز واحد را به این مناسبت برگزیده اند؛ و همگی شان در این روز خجسته، از مقام مادران تمجید می نمایند. از این که همه روزهای دنیا ، متعلق به تمام مادران خوب گیتی است؛ شکی درآن نیست. اما، این که به کدامیک از مادران، خوب و یا نه چندان خوب و یا خدای ناکرده بد اطلاق می گردد؛ قضیه دیگری است، و می توان برایش جای بحث فراوان را قائل شد!

یک مادر خوب و حقیقی، که به راستی  شمع وجودش را در میان کاشانه همسر و فرزندان خویش، به طور دائمی افروخته نگه می دارد؛ تا با سوزش و افروزش خودش، به آن خانه و به اعضای آن خانواده، نور و گرمای بیشتری را هدیه بکند. از تبار آدمیان نیست؛ بلکه فرشته ای گرانمایه و شریف ترین خلقت یزدان پاک و یگانه است؛ که به ساحت این جهان گام نهاده است آفرینشی بی بدیل و یگانه است، که غیر از رساندن پیام پاک آفریدگار هستی به ساکنان این دنیای فانی، مأموریت دیگری ندارد.

ولی، مادران نه چندان خوبی هم هستند؛ که دست کم، قدر زحمت کشیدن های خودشان را نمی دانند؛ اینها کسانی اند، که فقط به تولید نسل بعد از خودشان پرداخته اند؛ بدون آنکه هدف واقعی از مادر شدن شان را، به آنها آموخته باشند. صرفا و فقط به سبب غریزه جنسی، به این امر مهم تن در داده اند؛ که چنین کارهائی از موجودت دیگر هم ابراز می گردند.  در میان جانوران دیگر دنیا، حیوانات هم به سبب غریزه های شان، به زاد و ولد می پردازند؛ و والدین فرزندان خودشان می شوند. آیا به این موجودات هم می توان لقب های پدر و مادر بودن را داد؟ اگر چه بعضی از این حیوانات، به واقع در حق تولیدات نسلی خودشان، مادری هم می کنند!

می گویند، در میان حیوانات، اگر گربه ماده، هم زمان بیش از دو بچه گربه بزاید؛ گربه نر( همسرش )، یکی از آن نوزادها را می خورد! تا بیست سالگی ام، نمی توانستم این موضوع را باور بکنم. اما وقتی به چشم خودم این واقعیت را دیدم؛ پی بردم که چه حقیقت تلخی را تجربه می نمایم؟!

به سبب مأموریت اداری، ملزم شده بودیم چند سالی در استان فارس و در شهر زیبای شیراز اقامت داشته باشیم. خانه ای که اجاره کرده بودیم، نسبتأ بزرگ بود و حیاط خوب و با صفائی هم داشت. چندین درخت زیبای نارنج در اطراف حیاط آن خانه، به زیبائی آنجا می افزودند؛ مخصوصا سه غرسه درختی که، درون باغچه ای که روبروی تراس اتاق های ما بود قرار داشتند. چون در بهار، از رایحه ی بسیار خوش(بهارنارنج ) مست می شدیم؛ در تابستان از نسیم خنک شان بهره مند می گشتیم؛ در خزان از زیبائی ویژه درختان در پائیز لذت می بردیم؛ و زمستان ها نیز تماشاگر پرواز کردن کلاغ های گرسنه می شدیم؛ که می دانستند همیشه مقداری دانه و یک کاسه آب بر روی بالکن گذاشته ام. شادی کنان می آمدند و دانه های گندم و ریزه های نان را، با چنان اشتهائی می خوردند؛ که می پنداشتی مدتی طولانی است که هیچ نخورده اند!

زیرزمین آن خانه قدیمی، مانند همه منازل کهنه و قدیمی ایران، درب ورودی نداشت؛ پس از آنکه چند پله را به طرف پائین طی می کردیم، به فضای نیمه تاریک داخل زیرزمین می رسیدیم؛ که با بطری های آب لیموی شیرازی، دبه های ترشی و مربای خانگی، و یک خمره کوچک از شراب ” خوللر ” شیراز(شراب خرمای جهرم) پر شده بود و جلوه زیبائی را به چشمان ما هدیه می نمود. در آنجا، ما هم مانند بسیاری از مردم آن روزگار(سال ۱۳۴۳ خورشیدی)، و شاید حالا نیز، ظروف ترشی و مربا و آب لیمو و آب غوره و آب نارنج و امثال اینها را گذاشته بودیم . ولی در هر حال، هنوز به اندازه کافی جای تردد راحت و رفت و آمد دو سه نفر در کنار یکدیگر را

 داشتیم!

در گوشه ای از کف آن زیرزمین خنک، دو گربه چاق و زیبای ایرانی زندگی می کردند. چون به ما کاری نداشتند، اجازه داده بودیم، که در آنجا بمانند؛ غذای شان را هم مرتب در دسترس شان قرار می دادیم. ضمن آنکه، خیال مان هم از مزاحمت موش های خانگی راحت بود. از دیدن زیبائی های آن دو گربه نر و ماده لذت هم می بردیم. تا آنکه بعد از چندی متوجه شدیم؛ که گربه ماده باردار است؛ از بزرگ شدن شکم و فرم راه رفتن اش مشخص بود؛ که به زودی مادر می شود و چند بچه گربه ملوس مانند خودش خواهد زائید.

به همین دلیل، به چند تن از فرزندان دوستان مان قول داده بودیم؛ که اگر شد از بچه گربه ها به آنها هم بدهیم. زمان زایمان ماده گربه فرا رسید. دور تا دور حیاط خانه راه می رفت؛ و با صدای دلخراشی ” میو میو ” می کرد. در دل نیمه های شب، صدای اش ضعیف تر شد؛ و کمی بعد خاموش گردید. حدس مان درست بود، بچه های آنها به دنیا آمده بودند. آهسته از کف حیاط  و به مدد پنجره ای که مختص زیرزمین بود، و با استفاده از نور مهتاب دل انگیز آن شب، داخل آنجا را وارسی کردم؛ هردو گربه، هم پدر و هم مادر بچه گربه ها، مشغول لیسیدن نوزادان بودند؛ و این طوری، آنها را تمیز نموده و آثار زایمان را، از بدن آنها می زدودند!

فردای آن روز، وقتی به حیاط خانه مان رفتم، یکسره پله های زیرزمین را طی کردم تا به کف آن رسیدم. چهار بچه گربه زیبا، در اطراف مادرشان می لولیدند؛ و از پستان های کوچک او شیر می نوشیدند. از این که مادر و فرزندان او را صحیح و سالم می دیدم، خوشحال شدم و این خبر مسرت بخش را، به بقیه ساکنان خانه رساندم!

دو روز بعد، صبح زود، صدای دلخراش میو میو کردن گربه مادر را شنیدم؛ در حالت جوانی نزد خود گفتم : ” نکند هنوز باید باز هم بزاید ” ! که صد البته این استدلال اصلأ منطقی به نظر نمی رسید. سریع خودم را به حیاط خانه رساندم، با تعجب تمام دیدم، که مادر بیچاره، سه بچه اش را در گوشه ای از آن زیرزمین گذاشته، و در اطراف آنها می چرخد و از ته دلش زار می زند. یکی از بچه های اش نبود! موضوعی که راجع به گربه ها شنیده بودم به یادم آمد. حدسم مبدل به یقین شد، وقتی دیدم که از پدر بچه گربه ها هم هیچ خبری نیست. او یکی از آنها را، وقتی مادرشان برای غذا خوردن رفته بود؛ دزیده و با خودش به جائی برده بود؛ که طبق غریزه اش او را بخورد! چرا؟ نمی دانم، اما زار زدن های مادر بدبخت بچه گربه ها را هرگز نمی توانم فراموش بکنم. گرچه حیوانی بیش نبود، ولی از تبار مادران خوب به شمار می آمد!

ولی چندین سال پیش، در سال ۶۶ خورشیدی، مادری را دیدم، که از مادر بودن او هم بدم آمد؛؛ و هم از همه مادران خوب خجالت کشیدم. زنی از تبار شیاطین، فرزند جوان اش، پسری که بیست و یک ساله بود و نامزد هم داشت؛ به خاطر آنکه حاج آقای بازاری اش، جلوی همکاران خودش در بازار، افتخار بیشتری بکند؛ او را به جبهه جنگ فرستاده بود؛ بعد از چند ماهی، در یک مأموریت جنگی مفقود الاثر گشت، و کسی از وی هیچ خبری نداشت. پنج ماه بعد از گم شدن آن جوان، به خانواده اش گزارش داده شد، که محمد رضا را یافته اند؛ البته جسد اش را، آنهم نه همه جسد آن بدبخت را، بلکه از سر تا پائین شکمش را! می دانید چرا؟ حین انجام دادن یکی از عملیات انفرادی جنگی، از بلندی سقوط کرده، و بدن نیمه جان او میان دوقطعه سنگ گیر کرده بوده، و بخش پائینی اندامش، در معرض تعرض حیوانات وحشی بیابانی قرار گرفته بوده، و آنها هم تا جائی را که می توانستند دسترسی داشته باشند خورده بودند!

آنگاه که پس از پنج ماه، آن اندام نیمه خورده شده را به پدر و مادر احمق و بی وجدان آن جوان بیچاره می دادند؛ سند افتخار شهادتش را هم، به دست شان داده و به آنها تبریک هم می گفتند. در مراسم خاکسپاری، همه مشایعت کنندگان جنازه محمد رضا، به نزد پدر و مادر شهید می آمدند؛ و تبریک گویان به آنان سر سلامت باد می گفتند! و ….. دردناکتر این که، مادر بی رحم و وجدان و عاطفه آن جوان ناکام، لباسی صورتی رنگ پوشیده، و یک روسری گل بهی هم به سرش انداخته بود؛ و در میان مدعوین خانم در جلسه بانوان، به پخش نمودن نقل و شیرینی عروسی محمد رضا مشغول بود!

مقام شهادت فرزند جوان اش، آنقدر وی را دچار آن غرور بی جا و ضد بشری نموده بود. که امر را چنان بر وی مشتبه می ساخت؛ که …… آری، هم اکنون محمد رضا در ناف بهشت، در میان چندین حوری بهشتی نشسته است؛ و کیف روزگار را می کند. بعید نیست وقتی دروغ های حکومت جوان کش اسلامی را باب می کردند؛ و زمانی که می گفتند: ” بهشت زیر پای مادران است. ” ؛ منظورشان گربه ماده خانه ما بود! نه مادر بی احساس و بی انصاف محمدرضای شهید!

به هر تقدیر، خوشحالیم که در دنیا، مادران بسیار خوب و لایق فراوان داریم. انسان های والائی، که همه هست و نیست خودشان را، فدای فرزندان شان می کنند؛ و از همه فداکاری های خودشان، غرق لذت هم می شوند. قطعه شعر زیر را، به همه این مادران خوب و شایسته، که به خاطر زندگی کردن بچه های خویش، در یک محیط آرام بهشتی، و داشتن آسایشی حقیقی، همه هستی خودشان را، در جهنمی سرشار از سختی و اندوه می سوزانند؛ تا به تأمین راحتی فرزندان شان مصروف بدارند ارمغان می کنم.

تقدیم به آستان والای مادران حقیقی

از وجودت گشت موجود این وجودم مادرم

می کنم شکر خدا چون که تو هستی یاورم

در کمال بی ریائی هستی ات از آن ماست

چونکه رنجم می بری شد مادری ات باورم

سالها خون جگر خوردی و پروردی مرا

کاش می شد که نمایم جان، فدایت مادرم

در ثنای مادران دیدم سخنهای لطیف

من چه گویم در مقامت چون ز موری کمترم

دست در دستم نهادی تا به راهم آوری

پا به پایم ره غنودی تا بگردی یاورم

از ازل گردون تو را والای والا آفرید

من چه گویم با چنین الکن، زبان قاصرم

مومنی در باب مامش گفت سخنهای لطیف

تا ابد ماند به قلبم، حرفهای مادرم

محترم  مومنی

 

محترم مومنی روحی

محترم مومنی روحی

شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.