از بیست و ششم دیماه ۱۳۵۷تا …؟! محترم مومنی روحی از بیست و ششم دیماه ۱۳۵۷تا …؟! محترم مومنی روحی
پس از شورش بی خردانه مردم فریبخورده ایران در سال منحوس ۱۳۵۷ خورشیدی، که ابتدا تهرانی ها به خیابان های پایتخت آمدند؛ سپس در... از بیست و ششم دیماه ۱۳۵۷تا …؟! محترم مومنی روحی

پس از شورش بی خردانه مردم فریبخورده ایران در سال منحوس ۱۳۵۷ خورشیدی، که ابتدا تهرانی ها به خیابان های پایتخت آمدند؛ سپس در شعاع های پراکنده از شرق و غرب و شمال و جنوب کشورمان، سایر شهروندان ایرانی هم، در امتداد شورش ایران برباد ده شان، به مرکز نشینان پیوستند. و صداهای ناهنجار و فریاد « مرگ بر شاه » را سر می دادند. آن یگانه ی تاریخ ایرانزمین، آنقدر انسانیت و گذشت و میهن پرستی در وجود آکنده از کمال خودش داشت؛ که در پاسخ آنهمه ناسپاسی ملتی فریبخورده فقط گفت: « صدای انقلاب شما را شنیدم. » !
مدتی بعد از آن نیز، در کمال اندوه و با چشمانی نمناک و دلی ناراضی، خاک سرزمین آباء و اجدادی اش را، به سوی یک سرنوشت نامعلوم ترک نمود. و دل همواره بسته به ایران و ایرانی اش را، از میهن باستانی خویش برکند و رفت. تا در گوشه دیگری از این جهان ناپایدار، به بقیه هستی بسیار گرانقدر و ارزشمند خویش ادامه بدهد! اعلیحضرت محمد رضا شاه پهلوی، که بسیار بسیار ناجوانمردانه مورد غضب مشتی افراد نادان و فریبخورده ایرانی قرار گرفته بود؛ در روز ۲۶ دیماه همان سال، به همراه یار و همسر وفادار خویش علیاحضرت فرح پهلوی شهبانوی گرانمایه ایرانزمین، برای همیشه از میان کسانی که در آن لحظه تاریخی، با چشم های گریان به آن صحنه خداحافظی آن بزرگمرد تاریخ میهن شان در فرودگاه مهرآباد تهران می نگریستند؛ به سوی پهنه ی گسترده آسمان ایران پرواز کرد و از ایران رفت!
همه می دانیم که پس از هجرت تاریخی آن شاهنشاه میهن پرست به سوی خارج از مرزهای کشورش، چه اتفاقاتی برای ایشان روی دادند. و شهریار همیشه جاوید میهن مان، از کدام دولت های دیگر جهت فرود آوردن هواپیمای خویش به داخل سرزمین آنانی که مدعی دوستی با ایشان بودند؛ چه پاسخ های منفی و دلسرد کننده ای را شنیده بودند؟!
سلطان حسن پادشاه مراکش، که به اتفاق ملک حسین اردنی و شاهنشاه آریامهر از دوستان صمیمی همدیگر به حساب می آمدند. هنگامی که پادشاه بلندمرتبه ایران، که دوست شفیق و راستین وی نیز بود؛ از او خواست که هواپیمایش را در فرودگاه بین المللی مراکش فرود آورد. درست سر بزنگاه تاریخ، چنان نامردی آشکاری را در حق دوست خودش به انجام رساند و به او پاسخ منفی داد؛ که هیچگاه از حافظه تاریخی ایرانیان میهن پرستی، که در آن لحظات حساس در داخل مملکت، پیگیر سفر اجباری پادشاه کشورشان به خارج از ایران بودند نخواهد رفت!
اما در عوض، جوانمردی از آن سوی جهان، پرزیدنت انور سادات، رئیس جمهور انسان و شریف کشور مصر، در نهایت انسانیت و جوانمردی، برای شاهنشاه ایران که میان زمین و هوا در دل آسمان های گسترده منطقه در پرواز بود؛ پیامی گرم و محترمانه و صمیمانه را مخابره کرد. و از ایشان و شهبانوی شان دعوت نمود؛ که در سرزمین باستانی مصر میهمان ریاست جمهوری قدرشناس و انسان تمام عیار سرزمین مصر باشند!
لازم به بیان نیست، که از آن روز شوم تاریخی که ایرانیان، شاهد پرواز پدر میهن پرست و مهربان خویش از مملکت اهورائی او بودند. تا کنون چه بر سر ایران و ایرانی آورده شده است؟ اگر حافظه برخی از ما هم دچار از دست دادن خاطرات ارزشمند دوران پادشاهی دو ابر شهریار میهن مان هم شده باشد؟ ولی حافظه پیوسته هوشیار تاریخ پر افتخار ایرانزمین هرگز فراموش نخواهد نمود؛ که در دوران پر شکوه حکومت ایرانساز پهلوی های خدمتگزار ملک و ملت در کشورمان، چگونه عظمت باستانی ایرانزمین را، با همه عظمتی که در تمامی فراز و فرودهای خود داشت؛ دوباره به کهندیار اهورائی مان باز گردانده بودند. یا چگونه یک ایران عقب مانده از پیشرفت های جاری در سراسر دنیا را، که در جریان حاکمیت چندصد ساله قجرهای خرافه پرست و دینزده و عیاش و زنباره، که مملکت را در قرون وسطا نگاه داشته بودند؛ را با بینش های میهن پرستانه و ترقیخواهانه دو پادشاه بزرگ سلسله پهلوی، به سوی مدرنیته و همزمان شدن با سایر ممالک در حال توسعه بال و پری قدرتمند جهت پرواز به سوی پیشرفت همه جانبه را دادند؟!
آنانی که نمی توانستند چنین پرواز شکوهمندی در ایران را مشاهده نمایند. و عروج یک ملت با پیشینه ای بسیار باشکوه را، از خفت عقب ماندگی به افتخار پیشرفت های جهانی در کشورمان را، ببینند و تحمل نمایند. از بیم آنکه به زودی در قاره آسیا، یک مملکت پیشرفته دیگری مانند ژاپن مطرح نگردد؛ با به کار بردن صدها حیله و نیرنگ ناجوانمردانه توانستند؛ از راه گوش به مغزهای مردم ساده انگار ایران نفوذ نمایند؛ و چنان آنان را فریب بدهند؛ که همه پیشرفت های اعجاب انگیز کشورشان، در دوران پادشاهی فراموش نشدنی دو شهریار گرانقدر و ایرانساز پهلوی را، چنان با بی حرمتی نادیده بگیرند؛ که حتی به خیابان های کشور بریزند و مرگ بر شاه گویان، میزان مخالفت بی خردانه خودشان، با حضور اعلیحضرت محمد رضا شاه پهلوی در کشور، را به گوش عالم و آدم برسانند. با دشمنان همیشگی خارجی هم آوا شدند؛ و آن شاهنشاه میهن پرست را، از سرزمین خودش به جائی راندند؛ که در نهایت تاسف هیچگاه امکان بازگشت را نیافت!
اکنون که حدود یک ماه دیگر، مدت چهل سال از خروج غمگنانه آن پادشاه مدبر و آکنده از اعتبار در داخل و خارج از کشورمان می گذرد؛ با آنکه در طول تمامی این سالهای شوم و رنج آور حاکمیت ننگین قومی بدتر و بی خردتر و واپسگرا تر و نالایق تر از قجرها در ایران می گذرد. حالا که میهن مان، در اثر حضور حاکمیت نابخردانه جمهوری فاسد و دزد و جنایتکار اسلامی، به لحاظ عقب ماندگی در تمام زمینه های اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و فرهنگی، در بدترین شرایط داخلی و خارجی خویش به سر می برد. بسیاری از ایرانیان میهن پرست، که هیچگاه از فروپاشی و براندازی حکومت همیشه سرفراز پهلوی در کشورشان راضی و خشنود نبوده اند. با اتحاد و همبستگی کامل، و دلبستگی یکسان خویش به آزادسازی سرزمین اشغال شده شان، از یوغ استبداد ملاهای جنایتکار و دزد و شرور در ایران بر آن هستند؛ تا که جواب براندازی حکومت محبوب شان توسط جهانخواران بزرگ در گیتی، و جایگزینی آن اعتبار بین المللی را، با حکومت دست نشانده و واپسگرای آخوندی، با به پاخیزی شکوهمند و میهن پرستانه خودشان، برای سرنگونی حاکمیت این جباران ستمگر را بدهند. با آرمان پیروزی این ملت به پاخاسته، و با این امید که سرانجام استیلای نور بر تاریکی در میهن مان را شاهد باشیم. همانگونه که مردم دلاور ایرانزمین، با فریادهای : « رضا شاه روحت شاد » ، « ایران که شاه نداره ، حساب و کتاب نداره » ، « ای پادشاه خوبان ، برگرد به خاک ایران » و دهها شعار مشابه اینها را فریاد می زنند. تا که همه مسیر بازگشت به ایران را، برای باز گرداندن شهریار رسمی و قانونی میهن مان به زادگاه و خانه پدری ایشان آماده نمایند. تا که ایشان، همه تلاش و اهداف شهریاری خویش در ایران را، که جز برای پاکسازی کشورمان از تمامی عیب ها و کاستی های بر جای مانده از حکومت ننگین جمهوری پلید اسلامی نیست؛ را با قدرت کامل به وجود آورند. و باری دیگر ایران و ایرانی را، به تمامی آرمانها و هدف هائی که نیای بزرگوار ایشان اعلیحضرت رضا شاه بزرگ، و پدر تاجدارشان اعلیحضرت محمد رضا شاه پهلوی برای این مملکت را داشتند. به سرزمین همیشه جاوید اهورائی مان باز گردانند. و این ملک اهورائی را، به جایگاهی که پیوسته داشت برسانند!
اکنون بر همگی ما است، که در این برهه زمانی و در شرایط حق طلبانه و آزادیخواهانه کنونی ملت دلیر ایرانزمین، رسالت رساندن پیام های سازنده تمامی به پا خیزندگان جان بر کف ایرانی را، که با تحمل همه سختی های موجود، حتی جان باختن در عرصه های رسیدن به حقوق انسانی خویش می کوشند. و با تمام وجود بر آن هستند؛ که کرکس های وحشی و کفتارهای خون بر لب این رژیم ضد ایرانی و ددمنش اسلامی را، از مملکت باستانی خویش بیرون برانند؛ و سیمرغ آزادی بخش و رها کننده ایران و ایرانی، از ستم اسارت یک حاکمیت اهریمنی و استبدادی را، جایگزین آنهمه ناراستی و دروغپردازی و چپاول و بیدادگری و بی عدالتی و جنایت پیشگی تازی تباران غیر ایرانی بنمایند. را به بهترین نحو ممکن به انجام برسانیم!
نام بزرگ و یاد هرگز فراموش نشدنی شاهنشاه آریامهر، تا ابدیت تاریخ ایرانزمین جاودانه و پاینده باد
محترم مومنی

محترم مومنی روحی

محترم مومنی روحی

شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.