” ای وای بر اسیری، کز یاد رفته باشد ” ! ” ای وای بر اسیری، کز یاد رفته باشد ” !
نزدیک به هشتاد و سه میلیون گروگان، در شرایطی مشغول به اصطلاح زندگی کردن هستند؛ که تقریبا هفت میلیون شان اسیر دیار غریبی در... ” ای وای بر اسیری، کز یاد رفته باشد ” !

نزدیک به هشتاد و سه میلیون گروگان، در شرایطی مشغول به اصطلاح زندگی کردن هستند؛ که تقریبا هفت میلیون شان اسیر دیار غریبی در ممالک بیگانه اند. و بقیه شان هم در بدترین موقعیت های ممکن، در خانه ی پدری خویش ادای زندگی کردن را در می آورند. از این تعداد، فقط همان کسانی که یا در حاکمیت اهریمنی رژیم جهنمی اسلامی حضور دارند؛ و یا از جیره خواران و مزدوران آن هستند؛ در رفاه به سر می برند. اما سایر شهروندان درون مرزهای ایران، در چنان حقارتی مشغول به زندگی کردن می باشند؛ که تا به حال در هیچ دوره ای از عمر این مملکت هزاران ساله سابقه نداشته است!

هرگز به زندگی به چشم ” خور و خواب و تفریح و استراحت ” نباید اندیشید. چرا که این موردها، بخش های ظاهری و عادی پدیده حیات در میان آدمیان این جهان سراسر ریا و تزویر هستند. حال آنکه نقاط نادیدنی و نکته های غیر ملموس دیگری هم در این پدیده هستند؛ که توجه به آنها، چنانچه خون انسانی در رگ های مشاهده کننده آنها جاری باشد؛ به جوش می آید و از هستی خویش بیزار می گردد!

مینا دخترک سه ساله ای در شهر به اصطلاح مقدس!!!!! مشهد رضوی! هنگامی که در پارک پردیس قائم این شهر، به اتفاق مادر و برادر خردسال اش مشغول بازی بود؛ حدود شش ساعت در آن محوطه دیده نشد. همان چند ساعت پیش مادر مینا او را بر روی تاب داخل پارک گذاشته بود و برایش ” تاب تاب عباسی، خداجون مینا رو نندازی ” می خواند. اما وقتی که مینا را پائین گذاشت تا پسرش را بر روی تاب بنشاند و مشغول این کار بود؛ به اطراف که نگریست، مینا را در محوطه پیرامون خویش ندید. ” مینا ، مینا ، دخترم کجائی؟ ” نزدیک به نیم ساعت، مینا مینا گویان به هر سو دوید و نام دخترش را فریاد می کرد. ناگهان همه آسمان و فضا و درختان پارک دور سرش چرخیدند و مادر هراسان و ترسان به زمین افتاد!

پس از شش ساعت که از گم شدن این دختربچه سه ساله گذشته بود؛ یابندگان مینا، او را با وضعیتی آشفته و شلوار خونین، که مؤید تجاوز جنسی به او بوده است؛ وی را به کلانتری محل در آن منطقه تحویل می دهند. ای کاش درد فقط همین قضیه بود، که حیوانی آدم نما اما بسیار وحشی و نا انسان، چنین وحشیانه به یک دخترک سه ساله، که کم ترین درکی از مسائل جنسی و لذات شهوانی را ندارد تجاوز کرده بود!

زیرا، متجاوز اصلی حکومتی است، که با این مردمان ستمدیده چنان نموده است؛ که پدر بدبخت و مصیب کشیده این دختر، به خاطر عدم امکانات مالی و ناتوانی جهت پرداخت کردن هزینه پزشکی قانونی، جهت تأئید شدن مسأله تجاوز به دخترش، از خیر شکایت کردن گذشته و خاموشی گزیده است!

     در چند ماه اخیر، پریا پنج ساله در شهر ساوه مورد تجاوز جنسی واقع شده، آتنا هفت ساله در یکی از استان های غربی کشور، مورد چنین عملی واقع گشته، دخترک خردسال دیگری که نام او اعلام نشده، بارها و بارها توسط پدر بزرگ بی شرافت و حیوان صفت او در دروازه غار تهران مورد تجاوز قرار گرفته است. و از همه اینها عصبانی کننده تر، ماجرای کیمیای هفت ساله در شهرک البرز واقع در شهرستان کرج است؛ که هفتاد بار مورد تجاوز ناپدری بی رحم و بی وجدان خودش قرار گرفته است. مادر کیمیا از پدر معتاد او که امکانات اداره نمودن زندگی همسر و دختر خود را نداشته جدا گشته، و بعد از یک سال، ناگزیر به دلیل عدم امکانات مالی برای گذران زندگی خود و کودک اش، به عقد موقت(صیغه شدن) با یک مرد البته نامرد تن داده است. وی به پلیس گفته است؛ این مرد هر شب به من یک قرص خواب می داد تا که راحت بخوابم. و این درحالی بوده که به گفته این زن نادان، به طور طبیعی او خواب عمیقی دارد و وقتی که سرش را روی بالین می گذارد؛ دیگر هیچ چیزی حالی اش نیست. آنوقت آن حیوان متجاوز، شروع می کرده به دادن آزار جنسی به کیمیای هفت ساله، که به قول این دختر بدبخت که اکنون در بیمارستان تحت نظر پزشک می باشد؛ ناپدری اش هفتاد بار به وی تجاوز کرده بوده است. اما این مادر ابله و نادان، یک بار نزد خود فکر نکرده: ” من که خوب می خوابم، چرا باید هر شب قرص خوابی را که این مرد به من می دهد را بخوردم؟ ” ؛ اگر فقط یک شب به خودش اجازه می داد که کمی کنجکاوانه به این موضوع بیندیشد؛ می توانست خودش را به خواب بزند؛ تا به ماجرا و بلائی که هر شب به سر دخترک هفت ساله اش می آمده پی ببرد!

زیر لایه های اجتماع کنونی در کشورمان، در هر ساعت صدها اتفاق غیر انسانی و ضد بشری رخ می دهد. در دیاری که مردم آنجا از بسیاری از مواهب اجتماعی بی بهره اند؛ در سرزمینی که سخن گفتن از مسائل جنسی برای کودکان و نوجوانان آنجا، تابو و بی احترامی کردن به بزرگ ترهای جامعه است. در جائی که در مدارس آن هیچ آموزشی برای روشن شدن ذهن کودکان و نوجوانان آنجا در باره مسائل جنسی وجود ندارد. در حقیقت متجاوز اصلی سردمداران حکومتی هستند؛ که تنها راه چاره را، در صادر کردن مجوز دختران ۷ و ۹ ساله برای ازدواج نمودن با پیرسگ های شصت ساله است!

ای مردم، شما اسیرانی هستید که از کاروان در حال گذر زندگی تان عقب مانده اید. ساربان شترها و کاروانسالار هم فراموش نموده که شماها جا مانده اید. هنوز که پای راه رفتن حتی دویدن را دارید؛ تا که خودتان را به کاروان برسانید. پس سکوت و صبر کردن تان برای چیست؟ تا کی می خواهید نظاره گر باشید؛ که سران و مدیران دزد و جانی کشورتان، که جز به خود و به نزدیکان خویش نمی اندیشند؛ که جز برای چاپیدن دارائی های شما نیآمده اند. که جز در فکر منافع شخصی خودشان نیستند. دارائی های ملی شما را، بدزدند و در بانک های خارج از ایران پس انداز نمایند. آنوقت پدر بی نوای مینای سه ساله، نتواند به خاطر نداشتن هزینه پزشکی قانونی برای تأیید شدن مسأله تجاوز به دخترش، شرافت و غیرت پدرانه خود را زیر پا بگذارد و از شکایت کردن صرف نظر کند؟!

وقتی کسی برای شما دل نمی سوزاند، عقل داشته باشید؛ به پا خیزید و خود برای خویشتن کاری کنید. سودجویانی مثل چین و امارات متحده عربی، همه پول های دزدیده شده شما را، که سران تبهکار و ناانسان این حاکمیت جنایت پیشه، از شما دزدیده اند و در بانک های ایشان ذخیره نموده اند را مسدود کرده اند. به زودی انگلستان، مالزی، ترکیه، یونان، ارمنستان، کره جنوبی و لبنان و …… که رهبر خودکامه و اعضای خانواده اش و بقیه این جنایتکاران پول شان را در بانک های این ممالک اندوخته اند. همانند چین و امارات، حساب های این مزدوران را مسدود خواهند نمود. و این بدان معناست، که اگر به پا نخیزید؟ نه فقط اینهمه دارائی نقدی شما دیگر به دست تان نخواهند رسید. بلکه همه روزه بایستی شاهد تجاوزات دیگری به این طفل معصوم و آن خردسال بی نوا باشید!

” ای وای بر اسیری، کز یاد رفته باشد

صیدی به جای مانده، صیاد رفته باشد” !!

محترم مومنی

 

محترم مومنی روحی

محترم مومنی روحی

شرح مختصری از بیوگرافی بانو محترم مومنی روحی او متولد سال 1324 خورشیدی در شهر تهران است. تا مقطع دبیرستان، در مجتمع آموزشی " فروزش " در جنوب غربی تهران، که به همت یکی از بانوان پر تلاش و مدافع حقوق زنان ( بانو مساعد ) در سال 1304 خورشیدی در تهران تأسیس شده بود؛ در رشته ادبیات پارسی تحصیل نموده و دیپلم متوسطه خود را از آن مجتمع گرفته است. در سال 1343 خورشیدی، با همسرش آقای هوشنگ شریعت زاده ازدواج نموده؛ و حاصل آن دو فرزند دختر و پسر 47 و 43 ساله، به نامهای شیرازه و شباهنگ است؛ که به او سه نوه پسر( سروش و شایان از دخترش شیرازه، و آریا از پسرش شباهنگ) را به وی هدیه نموده اند. وی نه سال پس از ازدواج، در سن بیست و نه سالگی، رشته روانشناسی عمومی را تا اواسط دوره کارشناسی ارشد آموخته، و در همین رشته نیز مدت هفده سال ضمن انجام دادن امر مشاورت با خانواده های دانشجویان، روانشناسی را هم تدریس نموده است. همزمان با کار در دانشگاه، به عنوان کارشناس مسائل خانواده، در انجمن مرکزی اولیاء و مربیان، که از مؤسسات وابسته به وزارت آموزش و پرورش می باشد؛ به اولیای دانش آموزان مدارس کشور، و نیز به کاکنان مدرسه هائی که دانش آموزان آن مدارس مشکلات رفتاری و تربیتی داشته اند؛ مشاورت روانشناسی و امور مربوط به تعلیم و تربیت را داده است. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو، عضو انجمن دانشوران ایران بوده، و برای برنامه " در انتهای شب " رادیو ، با برنامه " راه شب " اشتباه نشود؛ مقالات ادبی – اجتماعی می نوشته است. برخی از اشعار و مقالاتش، در برخی از نشریات کشور، از جمله روزنامه " ایرانیان " ، که ارگان رسمی حزب ایرانیان، که وی در آن عضویت داشته منتشر می شده اند. پایان نامه تحصیلی اش در دانشگاه، کتابی است به نام " چگونه شخصیت فرزندانتان را پرورش دهید " که توسط بنگاه تحقیقاتی و مطبوعاتی در سال 1371 خورشیدی در تهران منتشر شده است. از سال 1364 پس از تحمل سی سال سردردهای مزمن، از یک چشم نابینا شده و از چشم دیگرش هم فقط بیست و پنج درصد بینائی دارد. با این حال از بیست و چهار ساعت شبانه روز، نزدیک به بیست ساعت کار می کند. بعد از انقلاب شوم اسلامی، به مدت چهار سال با اصرار مدیر صفحه خانواده یکی از روزنامه های پر تیراژ پایتخت، به عنوان " کارشناس تعلیم و تربیت " پاسخگوی پرسشهای خوانندگان آن روزنامه بوده است. به لحاظ فعالیت های سیاسی در دانشگاه محل تدریسش، مورد پیگرد قانونی قرار می گیرد؛ و به ناچار از سال 1994 میلادی،به اتفاق خانواده اش، به کشور هلند گریخته و در آنجا زندگی می کند. مدت شش سال در کمپهای مختلف در کشور هلند زندگی نموده؛ تا سرانجام اجازه اقامت دائمی را دریافته نموده است. در شهر محل اقامتش در هلند نیز، سه روز در هفته برای سه مؤسسه عام المنفعه به کار داوطلبانه بدون دستمزد اشتغال دارد. در سال 2006 میلادی، چهار کتاب کم حجم به زبان هلندی نوشته است؛ ولی چون در کشور هلند به عنوان نویسنده صاحب نام شهرتی نداشته، هیچ ناشری برای انتشار کتابهای او سرمایه گذاری نمی کند. سرانجام در سال 2012 میلادی، توسط کانال دو تلویزیون هلند، یک برنامه ده قسمتی از زندگی او تهیه و به مدت ده شب پیاپی از همان کانال پخش می شود. نتیجه مفید این کار، دریافت پیشنهاد رایگان منتشر شدن کتابهای او توسط یک ناشر اینترنتی هلندی بوده است. تا کنون دو عنوان از کتابهای وی منتشر شده و مورد استقبال نیز قرار گرفته اند. در حال حاضر مشغول ویراستاری دو کتاب دیگرش می باشد؛ که به همت همان ناشر منتشر بشوند. شعار همیشگی او در زندگی اش، و تصیه آن به فرزندانش : خوردن به اندازه خواب و استراحت به اندازه اما کار بی اندازه است. چون فقط کار و کار و کار رمز پیروزی یک انسان است.

هیچ نظری تاکنون ثبت نشده است.

اولین نظر دهنده باشید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *